تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب الجغرافية ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
برابر پاهاى نفر ميانى استخوان‌هاى سگى به‌جا مانده است . نويسندهء اين كتاب گويد : « من اين غار را در سال 532 ق ديدم . روى همهء آن‌ها پارچه‌اى از كتان بود و بر سر هر يك از آن‌ها يك كلاه چاچى « 1 » قرار داشت ، جثهء آن‌ها از جثهء مردم اين زمان بزرگ‌تر بود ، البته آن‌ها اكنون خشكيده‌اند ، هنگامى كه زنده بوده‌اند ، جثهء آن‌ها - خدا مىداند - بزرگ‌تر بوده است . حتى استخوان‌هاى سگ را شماره كردم چيزى از تعداد آن كم نشده بود . در ستون فقرات آن 3 يا 4 استخوان متصل ( چسبيده ) مشاهده كردم و در مفاصل آن نيز به همين ترتيب و اگر مردم جثهء سگ را حركت نمىدادند ، استخوان‌هايش از هم نمىپاشيد و اكنون پيكرهء كامل آن سر پا ايستاده بود ، و طول ايام زمين ، اين استخوان‌ها را در خود فرو نبرده و تغييرى در آن‌ها نداده است » . مورّخان نوشته‌اند ، هنگامى كه مسلمانان در سال 91 ق وارد اندلس شدند ، از روميان دربارهء كهف و ساكنان آن پرسيدند . دانشمندان و اسقف‌هاى رومى گفتند : « ما دربارهء آن‌ها چيزى نمىدانيم جز آن‌كه پدران‌مان خبر دادند زمانى ما اين سرزمين را از گوت‌هايى كه قبل از ما آن‌جا را آباد كرده بودند ، گرفتيم » ، از ايشان دربارهء اين غار و اهل آن - كسانى كه در آن بودند - سؤال كرديم . گفتند : « ما از آن‌ها خبرى نداريم . ما هنگامى كه اين سرزمين را از خزريان زمان ابراهيم ( ع ) گرفتيم ، آن‌ها را - كسانى را كه در غار بودند - چنين يافتيم . » مؤلّف ( خدا او را رحمت كناد ) گويد : « از غريب‌ترين چيزهايى كه ديده‌ام و شگفت‌ترين چيزهايى كه در اين امر غار دريافته‌ام اين‌كه چون با چشم بصيرت بدان نظر شود و با عقل در آن تدبّر گردد ، برهان اهل كهف آشكار مىشود ، در شهر لوشه كه در نزديكى اين غار است ، جماعتى اهل فساد و هواى نفس اجتماع كردند و براى كسى كه شبانه به اين غار رود و علامت و
هامش
( 1 ) . چاچ يا شاش ، شهرى در ماوراء النهر ، كه بعد به نام تاشكنت [ تاشكند ] ( شهر سنگى ) معروف شد ( ر . ك : سرزمين‌هاى خلافت شرقى ، ص 511 ) .