تنها نمىگذاشت . يك بار على عليه السلام براى انجام بعضى از كارهايش بيرون رفت . رسول خدا صلى الله عليه و آله به هوش آمد و مشاهده كرد كه عدهاى در اطرافش هستند و على عليه السلام در آنجا نيست . پس فرمود : برادر و همراه مرا فرا بخوانيد . « 1 »
ام سلمة رضى الله عنه گفت : منظورش على است ، او را فرا بخوانيد و دنبال ديگرى نرويد . پس على عليه السلام را فرا خواندند .
وقتى على عليه السلام نزديك شد ، پيامبر صلى الله عليه و آله به او اشاره كرد . على عليه السلام خم شد و سرش را نزديك دهان آن حضرت صلى الله عليه و آله برد . پيامبر به مدت طولانى با او نجواكرد . سپس على عليه السلام در گوشهاى نشست و آن حضرت صلى الله عليه و آله خوابيد .
از على عليه السلام پرسيده شد : اى ابوالحسن ، پيامبر صلى الله عليه و آله چه چيزى با تو مىگفت ؟ پاسخ داد : هزار درب علم به روى من بازكرد كه هر درى هزار در دارد . و مرا به چيزى وصيت كرد كه به خواست خدا آن را انجام خواهم داد .
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله چشمهايش را گشود و به على عليه السلام فرمود : اى على ، سر مرا در دامنت قرار ده .
همانا امر الهى فرا رسيده است . پس از آن كه جان به جان آفرين تسليم كردم ، دست بر صورتم بكش و آن را بر صورت خود بكش . سپس مرا رو به قبله كن و انجام كارهاى مرا به عهده بگير . وقتى كه مُردم ، مرا غسل بده و هنگام غسل ، عورت مرا بپوشان ، زيرا هيچ كس آن را نمىبيند ، مگر اينكه نابينا مىشود . و پيش از همه بر من نماز بخوان و از من جدا نشو تا مرا به خاك بسپارى و از خداى متعال كمك بخواه و مرا در همين جا دفن كن و قبرم را به اندازهء چهار انگشت از زمين بالاتر قرار بده و مقدارى آب بر آن بپاش « 2 » .
على عليه السلام سر پيامبر صلى الله عليه و آله را در دامن خود گذاشت و آن حضرت صلى الله عليه و آله به حالت اغماء فرو رفت .
فاطمه ، دختر آن حضرت عليها السلام خودش را بر روى بدنِ پدر انداخت و شيون و زارى مىكرد و اين شعر را مىخواند :
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 185 - 186 ؛ طبرى ، ج 3 ، ص 196 . امالى شيخ صدوق ، ص 508 - 509 ، حديث 6 ، امالى شيخ طوسى ، ص 660 ، حديث 1365 .
( 2 ) . اصول كافى ، ج 1 ، ص 450 ، از امام باقر عليه السلام .