در آن روزگار بحرين تابع حكومت ايران بود و ساسانيان ، منذر را به عنوان امير بحرين نصب كرده بودند . در آن زمان بحرين تا هَجَر امتداد داشت و بلكه هجر مركز بحرين به شمار مىرفت و منذر از كسانى بود كه در جاهليت يك دهم سود بازار ( عُشر ) را مىگرفت .
رسول خدا صلى الله عليه و آله در نامهاى به او نوشت :
« بسم اللَّه الرحمن الرحيم . از محمد ، رسول خدا به منذر بن ساوى .
سلام عليك ، همانا حمد و سپاسِ خدايى را به جاى مىآورم كه هيچ خدايى جز او نيست و شهادت مىدهم كه لا إله الا اللَّه .
و اما بعد : به درستى كه تو را به اسلام دعوت مىكنم . اسلام بياور تا سالم بمانى . اسلام بياور تا خداوند آنچه را كه در دست تو است ، براى تو قرار دهد . و بدان كه به زودى دين من فراگير مىشود . »
سپس علاء بن حضرمى را فراخواند و نامه را به وسيلهء او فرستاد .
وقتى علاء وارد شد و نامه را براى منذر خواند ، به او گفت : اى مُنذر ، تو دربارهء دنيا بسيار عاقل هستى ، پس در مورد آخرت جهالت و كوتاهى نكن . دين مجوسيت ، دين بدى است كه در آن ازدواج با كسانى جايز است كه انسان از ازدواج با آنان حيا مىكند و غذاهايى جايز است كه انسان از خوردن آن كراهت دارد و در دنيا آتشى را مىپرستيد كه در روز قيامت شما را خواهد سوزانيد !
تو ، كم عقل و كوتاه نظر نيستى . ببين كه آيا سزاوار است كسى را كه دنيا او را تكذيب نمىكند ، تصديق نكنيم ؟ ! و كسى را كه خيانت نمىكند ، امين نشماريم ؟ ! و به كسى كه خلف وعده نمىكند ، اطمينان نكنيم ؟ ! اگر چنين است ، به خدا قسم ، اين همان پيامبر امّى است كه صاحب عقل نمىتواند بگويد : اى كاش آنچه را كه بدان امر كرده بود ، نهى مىكرد و آنچه را كه از آن نهى كرده بود ، بدان امر مىكرد !
منذر مهلت خواست و پس از تفكر و انديشه گفت : « من به دين خودم نگاه كردم و ديدم كه فقط به درد دنيا مىخورد و براى آخرت نيست و به دين شما نگاه كردم و ديدم كه براى دنيا و آخرت است .
پس چه چيزى مانع از قبول دينى مىشود كه در آن آرزوهاى زندگى و راحتى پس از مرگ نهفته است ؟ ! تا ديروز از كسانى كه اين دين را قبول مىكردند ، تعجب مىكردم و امروز از كسانى تعجب
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 636
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٦٣٦