آنها پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز ظهر را اقامه كرد ، برخاستند و با مردم صحبت كردند . « 1 »
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاست و به مردم فرمود : اين قوم در حالى كه مسلمان شدهاند ، پيش ما آمدهاند و من مدتى براى آمدنشان صبر كرده بودم . حال آنان را بين زنان و فرزندان و اموالشان مخير گردانيدم كه حاضر نيستند چيزى را در مقابل زنان و فرزندانشان دريافت كنند . پس هر كس كه اسيرى از ايشان در سهم او قرار گرفته است ، با رضايت دل آن را به خانوادهاش بازگرداند و هر كس كه به اين كار راضى نيست و مىخواهد كه از حق خودش استفاده كند ، سهم خودش را آزاد كند و در مقابل از اولين غنائمى كه خداوند به ما عنايت كند ، شش شتر به او مىدهيم .
مردم گفتند : اى رسول خدا ، راضى و تسليم امر شما هستيم . آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود : پس به بزرگان خود بفرماييد كه رضايت شما را به ما اعلان فرمايند . « 2 »
پيامبر رحمت
مالك بن عوف ، فرمانده هوازنِ در حنين ، داماد أبىاميهء مخزومى بود . پس از آن كه شكست خورد ، خانوادهاش به اسارت مسلمانان درآمدند . رسول خدا صلى الله عليه و آله هميشه مىفرمود : « بزرگان هر قومى را كه ذليل شدهاند ، محترم بشماريد ، زيرا مرد به وسيلهء احترام به فرزندان و خانوادهاش مورد اكرام قرار مىگيرد » . براى همين دستور داد كه خانوادهء مالك را نزد ام عبداللَّه ، دختر أبىاميه بفرستند و اموال او را كنار گذاشت و آن را تقسيم ننمود . « 3 »
وقتى كه هيأت هوازن نزد آن حضرت صلى الله عليه و آله آمدند ، از آنها در مورد مالك پرسيد . گفتند : اى رسول خدا ، او به طائف فرار كرده است . فرمود : اگر اسلام بياورد ، اموال و خانوادهاش به او بازگردانده مىشود و به علاوه صد شتر به وى هديه مىكنم !
پس از آن كه هيأت بازگشت و اين خبر به مالك رسيد و فهميد كه اموال و خانوادهاش توقيف شده و تقسيم نشدهاند و رسول خدا صلى الله عليه و آله به وى وعدهء صد شتر داده است ، ترسيد كه ثقيفىها از جريان مطلع
هامش
( 1 ) . مجمع البيان ، ج 5 ، ص 31 به نقل از اهل سيره كه موافق با آن چيزى است كه در سيرهء ابن اسحاق و مغازى واقدى آمده است .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 952 . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 240 .
( 3 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 954 .