قطع زبان !
شيخ مفيد مىنويسد : آن حضرت صلى الله عليه و آله به عباس بن مرداس سُلمى فقط چهار شتر هديه كرد . در نتيجه او اين شعر را سرود :
آيا سهم مرا از غنيمت اين مقدار و سهم عُيَيْنه و أقرع را اين گونه قرار مىدهى ؟ !
مگر پدران آنها حِصن و حابس از اجداد و نياكان من بهتر هستند ؟
به درستى كه من از آنها پستتر نيستم و كسى را كه امروز پست قرار دهى و الا مقام نمىشود !
اشعار ابن مرداس به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد . آن حضرت صلى الله عليه و آله او را احضار كرد و پرسيد : آيا تو اين اشعار را سرودهاى ؟
ابوبكر عرض كرد : پدر و مادرم به فدايت . او كه شاعر نيست ! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : پس چرا اين حرف را زده است ؟ ابوبكر جواب داد : خود را با عُيينه و أقرع قياس كرده است . رسول خدا صلى الله عليه و آله به على فرمود : اى على ، برخيز و زبانش را قطع كن !
سپس از عباس بن مِرداس روايت كرده است : على بن ابيطالب دستم را گرفت و مرا با خود برد .
مىدانستم كه كسى نمىتواند جلودار على عليه السلام باشد و اگر احتمال مىدادم كه كسى مىتواند مرا از دست او نجات دهد ، از وى كمك مىخواستم . از على عليه السلام پرسيدم : آيا زبانم را مىبُرى ؟ ! فرمود :
همان كارى را انجام مىدهم كه بدان دستور شدهام ! دوباره از او سؤال كردم : اى على ، آيا تو زبانم را مىبُرى ؟ ! فرمود : به همان كارى كه دستور داده شدهام ، عمل خواهم كرد ! و همين طور مرا با خود برد تا به جاى نگهدارى شتران رسيديم . سپس به من فرمود : بين چهار تا صد شتر ، هر چه مىخواهى انتخاب كن ! ! رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را از مهاجرين حساب نمود و چهار شتر به تو عنايت فرمود . حال اگر مىخواهى كه همان را نگهدار و اگر نمىخواهى ، صد شتر بردار و با افراد صدتايى [ مؤلّفة قلوبهم ] باش ! گفتم : پدر و مادرم به فدايت ، شما چقدر بزرگوار و بردبار و دانشوريد ! و از او رأى و نظر مشورتى خواستم . او فرمود : نظر من اين است كه همان چهار تا را بگيرى و راضى باشى . و من همين كار را كردم . « 1 »
هامش
( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 147 - 150 .