و عرض كرد : اى رسول خدا ، من از فلان كوه بالا رفتم و هوازن را ديدم كه همراه زنان و فرزندان و اموال و شترهايشان در درهء حنين مستقر شدهاند . رسول خدا صلى الله عليه و آله لبخندى زد و فرمود : به خواست خدا ، فردا آنها از غنائم مسلمين خواهند بود ! سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : آيا كسى نيست كه امشب نگهبانى بدهد ؟ انيس بن ابى مرثد غنوى گفت : من چنين خواهم كرد اى رسول خدا . آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود : برو بالاى فلان كوه بايست و از اسب خود پياده نشو ، مگر براى نماز يا قضاى حاجت و مواظب باش كه از پشت سر به تو حمله نشود ! و نقل كردهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غروب شب سه شنبه در دهم شوال سال هشتم هجرى به حنين رسيد . « 1 »
ابن عوف مطلّع شد كه مسلمانان به حنين رسيدهاند ؛ براى همين سه نفر را از لشكر خود انتخاب كرد و به آنها گفت كه به ميان لشكر محمد و يارانش بروند و اطلاعات جمعآورى كنند . آنها رفتند و برگشتند در حالى كه ترس و وحشت آنها را فرا گرفته بود .
رسول خدا صلى الله عليه و آله هم عبداللّه بن ابى حدرد را براى كسب اطلاعات به سوى آنها فرستاد . او به لشكرگاه ابن عوف رفت و شنيد كه وى مىگويد : اى جماعت هوازن ! شما مجهزترين و قوىترين اعراب هستيد ! اين مرد با قومى برخورد نكرده است كه جنگ آزموده باشند ! وقتى به مقابل آنها رفتيد ، شمشيرها را بكشيد و به يكباره بر آنها حمله كنيد ! إبن أبى حدرد نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و جريان را گفت . عمر گفت : اى رسول خدا ، به آنچه ابن أبى حدرد مىگويد ، گوش فرا ندهيد ، زيرا وى دروغ مىگويد ! ابن أبى حدرد گفت : چگونه مرا تكذيب نكنى در حالى كه قبلا حق را بسيار تكذيب مىكردى ؟ عمر گفت : اى رسول خدا آيا نمىشنوى كه إبن ابى حدرد چه مىگويد ؟ ! فرمود : راست مىگويد . گمراه بودى و خداوند تو را هدايت كرد . « 2 »
شبيخون هوازن
در تفسير قمى آمده است : مالك بن عوف به قوم خود گفت : هر كدام از شما بايد كه زن و فرزند و اموالش را پشت سرِ خود حركت دهد و غلاف شمشيرهايتان را بشكنيد و در شيارهاى اين منطقه و در
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 912 و 892 و 894 .
( 2 ) . إعلام الورى ، 228 ؛ مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 893 ؛ سيره ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 83 .