تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
در عمرهء قضا با وى ازدواج كرده بود رفت و گفت : برايم آب بياوريد . و شروع به غُسل كرد و در آن حال مىگفت : يارى نشوم اگر بنى كعب را يارى نكنم ! « 1 »

ديدار ابوسفيان و خزاعىها

هنگامى كه كعبىهاى خُزاعى در مسير بازگشت از مدينه به أبواء رسيدند ، بُديل بن ورقاء از همان مسير اصلى راه را در پى گرفت و عده‌اى ديگر همراه عمرو بن سالم راه ساحل را در پيش گرفتند . ابوسفيان از مكه خارج شده بود و ترس اين را داشت كه عمرو بن سالم و همراهانش نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رفته باشند . تا اينكه بُديل بن ورقاء را همراه عده‌اى ديد و حدس زد كه از پيش محمد مىآيند . براى همين از آنها پرسيد : از يثرب چه خبر ؟ گفتند : خبرى نداريم . ابوسفيان فهميد كه حقيقت را پنهان مىكنند . براى همين پرسيد : آيا مقدارى از خرماى يثرب را نداريد كه به ما بدهيد ! چون خرماى يثرب خوشمزه‌تر از خرماى تهامه است ! گفتند : نه . ابوسفيان صلاح نديد كه اصرار كند ؛ ولى از بُديل پرسيد : اى بُديل آيا از پيش محمّد مىآيى ؟ گفت : نه ، بلكه به سرزمين كعب و خُزاعه در اطراف ساحل رفته بودم . قتلى در ميان آنها واقع شده بود و بين آنها را سازش دادم . ابوسفيان گفت : به خدا سوگند كه تو مردى نيكوكار و ميانجى خوبى هستى . سپس در كنار آنها به استراحت پرداخت تا بعد از عصر بُديل و همراهانش به سوى مكه حركت كردند . آنگاه ابوسفيان برخاست و به محل بستن شترانشان رفت و مقدارى از سرگين شترها را برداشت و ديد كه در آن هستهء خرما وجود دارد . از همين فهميد كه آنها در مدينه بوده‌اند و گفت : به خدا سوگند كه اينها از نزد محمد بازگشته بودند . « 2 »

درماندگى رئيس مشركان

طبرسى در إعلام الورى از أبان بن عثمان أحمر بجلى كوفى از عيسى بن عبداللَّه أشعرى قمى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است : ابوسفيان در مدينه خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : اى محمد ،
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 789 - 791 ؛ سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 36 - 37 ؛ اعلام الورى ، ج 1 ، ص 215 ؛ مجمع البيان ، ج 10 ، ص 845 . ( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 791 - 792 ؛ سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 37 ؛ مجمع البيان ، ج 10 ، ص 845 .