تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
بُديل خزاعى و همراهانش به سوى قريش بازگشتند و به آنها گفتند : اى جماعت قريش ، چرا شما پريشان و دستپاچه شده‌ايد و عليه محمد زود قضاوت مىكنيد ؟ او براى جنگ نيامده است ، بلكه براى زيارت بيت الله الحرام آمده است . گفتند : اگر به قصد جنگ هم نيامده باشد ، به خدا قسم كه نمىگذاريم وارد مكه شود . « 1 » كلينى در روضهء كافى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است : سپس حُليس ، رئيس أحابيش را به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند . او شترهاى قربانى را ديد كه كرك‌هاى آنها ريخته بود . او برگشت و به ابوسفيان گفت : اى ابوسفيان ، به خدا قسم كه ما با شما بر سر اين پيمان نبسته‌ايم كه شترهاى قربانى را از مكه بازگردانيد . ابوسفيان گفت : ساكت باش ، همانا تو يك باديه‌نشين بيش نيستى ! حُليس گفت : به خدا قسم كه يا بايستى محمد را آزاد بگذاريد تا عمرهء خويش را به جاى آورد و يا اين‌كه من با احابيش از شما كناره‌گيرى خواهيم كرد ! ابوسفيان گفت : ساكت باش تا از محمد صلى الله عليه و آله عهد و پيمانى بگيريم . « 2 » سپس عُروة بن مسعود ثقفى را كه داماد ابوسفيان و با جناق پيامبر بود ، به سوى رسول الله صلى الله عليه و آله فرستادند . عروه پس از بحث و مذاكره با پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه بازگشت و به ابوسفيان و يارانش گفت : به خدا قسم هيچ‌گاه افرادى مانند ياران محمد را نديده‌ام كه اين گونه در راه او جان‌فشانى كنند . « 3 » واقدى مىنويسد : عروة گفت : اى جماعت قريش ، من نزد پادشاهان بزرگى از قبيل كسرى هِرقَل رفته‌ام . به خدا قسم ، هيچ كدام را نديده‌ام كه يارانش همانند ياران محمد از وى اطاعت كنند ! به خدا قسم كه هيچ گاه به وى خيره نمىشوند و صدايشان را نزد او بلند نمىكنند ! و كافى است كه او به كارى اشاره كند تا آن را انجام دهند . وضو نمىگيرد مگر آن‌كه دور او ازدحام مىكنند تا هر كدام بر چيزى از آب وضويش تبرك جويند ! چنانچه شمشير را بخواهيد ، آنها آمادهء بذل و بخشش آن به شما هستند . من با او مردمى را ديدم كه
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 325 ؛ مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 593 ؛ مجمع البيان ، ج 9 ، ص 178 ؛ مناقب آل ابىطالب ، ج 1 ، ص 202 - 203 . ( 2 ) . روضهء كافى ، ص 267 ؛ سيره‌اين اسحاق ، ج 3 ، ص 325 - 326 ؛ مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 599 - 600 . ( 3 ) . روضهء كافى ، ص 267 - 268 ؛ مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 595 .