به اتاق وارد شديم . ابو رافع را از روى لباس سفيدى كه قبطىهاى مصر به تن مىكردند ، شناختيم .
با شمشير ضرباتى بر او وارد ساختيم . همسر وى جيغ مىكشيد . بعضى از ما مىخواستيم كه برويم و او را خاموش كنيم ؛ اما به ياد سفارش رسول الله صلى الله عليه و آله افتاديم كه ما را از كشتن زنان نهى كرده بود .
چون سقف اتاق كوتاه بود نمىتوانستيم ضربات محكم بر او وارد كنيم ، براى همين شمشيرم را در شكمش فرو كردم و مطمئن شدم كه به قتل رسيده است كسانى كه با من بودند نيز ضرباتى بر او وارد كردند .
با جيغ و فرياد همسر وى ، عدهاى از خانه هايشان بيرون آمدند ما از اتاق ابن ابى الحُقيق پايين آمديم و در راه آبِ خيبر پنهان شديم . يهوديان در حالى كه مشعلهايى در دست داشتند به جستوجوى ما پرداختند . در اين حال ما در زير راه آب بوديم و آنها در پشت آن راه مىرفتند ، ولى ما را نمىديدند . پس از جستوجوى زياد ، چيزى نيافتند و بدين جهت نزد همسرش بازگشتند .
ما به همديگر مىگفتيم : اگر يكى از ما مىرفت كه ببيند آيا وى مرده است يا نه ، خيلى خوب بود .
از قضا أسود اسلمى كمان خود را فراموش كرده بود . براى همين أسود در حالى كه خود را شبيه آنها كرده بود از مخفى گاه خارج شد و مشعلى مثل مشعل آنها به دست گرفت و ميان آنها رفت . او رفت و ديد كه جمعيت زيادى در آن جا جمع شدهاند و به جنازهء وى مىنگرند .
أسود نقل كرده است : من برگشتم و نزد دوستانم در راه آب رفتم و آنها را از جريان باخبر ساختم .
پس از آن دو روز در مخفى گاه خود باقى مانديم تا يهوديان دست از جستوجو برداشتند و آنگاه روانهء مدينه شديم .
در مدينه در حالى بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وارد شديم كه آن حضرت بر منبر بود . هنگامى كه ما را ديد ، فرمود : سربلند باشيد .
گفتيم : خداوند شما را سربلند گرداند اى رسول خدا !
سؤال كرد : آيا او را كشتيد ؟ گفتيم : بله . و هر كدام از ما ادّعا مىكرد كه او را كشته است !
فرمود : شمشيرهايتان را نشان دهيد . شمشيرها را به وى عرضه كرديم . او در حالى كه به شمشير ابن
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 449
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٤٤٩