داوطلب شدند . نفر پنجم خُزاعى بن أسود أسلمى ، از هم پيمانان خزرجىها بود .
رسول الله صلى الله عليه و آله عبداللهبنعتيك را بهسرپرستى آنها گمارد و آنها را از كشتن زن يا بچههايش نهى كرد . « 1 »
واقدى با سندى از عطية بن عبدالله بن أُنيس از پدرش نقل مىكند : مادر رضاعى عبدالله بن عَتيك يهودى بود و در خيبر زندگى مىكرد و عبدالله مىتوانست كه به زبان عبرى حرف بزند . براى همين او را براى اين كار انتخاب كرديم و در سحرگاه شب دوشنبه ، چهارم ذى الحجه از مدينه خارج شديم .
پس از آنكه به پشت قلعه خيبر رسيديم ، عبدالله براى مادرش در خيبر پيغام فرستاد و او را از آمدن خود مطلع كرد . پس از مدتى مادرش با ظرفى پر از نان و خرما آمد و ما آن را خورديم .
سپس عبدالله به وى گفت : اى مادر ، مىبينى كه شب فرا رسيده است ، پس ما را داخل خيبر ببر تا در منزل تو بخوابيم !
مادرش گفت : چه كسى را مىخواهى ؟ گفت : ابورافع را . مادرش گفت : به همراه مردم وارد شويد و شب پيش من بياييد و هنگامى كه سر و صداها خوابيد ، براى او كمين كنيد . آنها اين كار را كردند و شب بر او وارد شدند و هنگامى كه سر و صداها خوابيد ، به آنها گفت : برويد . « 2 »
ابن اسحاق از زُهرى از عبدالله بن كعب از كَعب بن مالك انصارى نقل كرده است : آنها شبانه حركت كردند تا به خانهء ابن ابى الحُقيق رسيدند ، اما از هر درى كه مىخواستند وارد شوند ، ديدند كه بسته است . ابن ابى الحُقيق در ساختمانى بلند زندگى مىكرد كه با نردبان از آن بالا مىرفتند .
واقدى از عبدالله بن أنيس نقل كرده است : عبدالله بن عَتيك را جلو فرستاديم و خودمان در گوشهاى پنهان شديم . او در زد . پس از مدتى همسر سلّام آمد و پرسيد : چه كار دارى ؟ او به زبان عِبرى گفت : براى ابورافع هديهاى آوردهام ! او در را باز كرد : فوراً همگى پشت درآمديم و داخل شديم .
وقتى كه شمشيرهايمان را ديد ، مىخواست كه فرياد بكشد ، اما شمشيرم را به سوى او گرفتم و او ساكت شد . از او پرسيدم : ابورافع كجا است ؟ اگر راست نگويى با شمشير تو را مىكشم ! گفت : او در آن اتاق است .
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 286 - 287 .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 391 - 392 .