تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
يهوديان گفتند : اى ابولبابه ، نظر تو چيست ؟ آيا حكم محمد را دربارهء خود بپذيريم . گفت : تسليم شويد و بدانيد كه حكم او دربارهء شما اين - با اشاره به گردن خويش - است ! اما از كار خود پشيمان شد و گفت : به خدا و رسولش خيانت كردم ! « 1 » واقدى در مغازى با سندى از سائب بن ابى لبابه از پدرش نقل مىكند : وقتى بنى قريظه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيغام فرستادند كه مرا پيش آنها بفرستد ؛ رسول اللّه صلى الله عليه و آله مرا فرا خواند و فرمود : به سوى هم پيمانان خويش برو ؛ زيرا آنها از ميان أوس تو را برگزيده‌اند . نزد آنها رفتم . به سرعت دور من جمع شدند و گفتند : اى ابولبابه ، ما از ميان تمام اين مردم ، فقط با تو هم پيمان هستيم . كعب بن اسد برخاست و گفت : اى ابوبشر ، تو مىدانى كه دربارهء تو و قومت در جنگ حدائق و جنگ بُعاث و هر جنگ ديگرى كه وارد آن شديد ، چه اقداماتى كرديم . حال اين محاصره ، باعث رنج و سختى و هلاكت ما شده است . محمد هيچ پيشنهادى را نمىپذيرد ، مگر اين‌كه حكم وى را گردن نهيم ! اگر او از ما بگذرد به سرزمين شام يا خيبر مىرويم و بعد از اين با هيچ جمعى عليه وى متحد نمىشويم . حال نظر تو چيست ؟ آيا برحكم وى گردن نهيم ؟ آيا اين را قبول كنيم ؟ گفتم : بله ، بر حكم وى گردن نهيد و در همين حال به گردن خويش اشاره كردم ؛ يعنى او شما را مىكُشد ! سپس از قلعه بيرون آمدم . مردم انتظار مىكشيدند كه نزد آنها بروم ؛ امّا من از كار خود پشيمان شده بودم ؛ براى همين استغفار و گريه مىكردم و از راه ديگرى از پشت قلعه عبور كردم تا به مسجد رسيدم و خود را به ستون مخلّقة بستم . وقتى كه خبر مربوط به من به اطلاع رسول اللّه صلى الله عليه و آله رسيد ، فرمود : او را رها كنيد تا خداوند آنچه را اراده مىكند در مورد او انجام دهد . اگر پيش من مىآمد ، براى او طلب استغفار مىكردم . امّا حال كه نزد من نيامده است ، او را به حال خود بگذاريد « 2 »
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 303 . ( 2 ) . مغازى ، ج 2 ، ص 506 - 507