اين را مىشنيدند ، شروع به گريه كردند . چشمان رسول اللّه صلى الله عليه و آله هم خيس شد . پس از لحظاتى فرمود :
الان مردى ظاهر مىشود كه اهل بهشت است . ما از خلال نخلها نگاه كرديم و ديديم كه على عليه السلام دارد مىآيد . برخاستيم و او را به بهشت بشارت داديم . او سلام كرد و نشست . سپس غذا را آوردند كه به اندازهء يك يا دو نفر بود . رسول اللّه صلى الله عليه و آله دستش را در آن قرار داد و فرمود : با بسم اللّه بخوريد . همگى از آن غذا خورديم و سير شديم ، ولى چيزى از غذا كم نشده بود . سپس خرماى كمى را كه در طبق نهاده شده بود آوردند و آن حضرت فرمود : با بسم اللّه بخوريد . خورديم تا سير شديم و من ديدم كه در طبق هنوز مقدارى خرما باقى مانده بود .
ظهر فرا رسيد و رسول اللّه صلى الله عليه و آله براى ما نماز خواند و تجديد وضو هم نكرد . سپس آن حضرت به جاى اوليهاش برگشت و شروع به صحبت كرد تا اينكه عصر فرا رسيد . نبى اكرم صلى الله عليه و آله بدون آنكه تجديد وضو كند به نماز عصر ايستاد .
پس از آن همسر سعد پيش آمد و عرض كرد : اى رسول خدا ، سعد بن ربيع در احُد به شهادت رسيد . برادرش آمد و تمام دارايى اش را ضبط كرد و دو دخترى كه هيچ مالى ندارند براى من باقى گذاشت و اين در حالى است كه زنان با جهيزيه با مرد ازدواج مىكنند !
رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود : خدايا بازماندگان وى را يار و ياور باش . سپس فرمود : چيزى در اين مورد بر من نازل نشده است . براى اين مسأله دوباره به من رجوع كن .
پس از آنكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله به خانهاش بازگشت ، جلوى در خانهاش نشست . ما هم نشستيم . در اين حال رسول اللّه صلى الله عليه و آله به حالت روحانى نزول وحى فرو رفت . هنگامى كه از اين حالت در آمد ، دانههاى درشت عرق از پيشانى اش روان بود . آنگاه فرمود : زن سعد را بگوييد بيايد .
ابوسعود ، عُتبه بن عَمْرو رفت و او را آورد . رسول اللّه صلى الله عليه و آله سؤال كرد : عموى بچههايت كجا است ؟
گفت : در منزلش اى رسول خدا . آن حضرت قاصدى به سوى او فرستاد . او را در حالى كه خسته بود از محلهء بنى حارث بن خزرج آوردند .
رسول اللّه صلى الله عليه و آله به وى فرمود : دو سوم ميراث برادرت را به دخترانش بده و يك هشتم آن را به همسر برادرت بده و بقيه در دست خودت باقى مىماند . همسر سعد با شنيدن اين حكم تكبير گفت ، به طورى كه اهل مسجد صداى او را شنيدند . « 1 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 329 - 331 ؛ درّالمنثور ، ج 2 ، ص 122 .