عامر و دشتهاى بنى سُليم قرار داشت . سپس حرام بن مَلْحان را به همراه نامهء رسولاللّه صلى الله عليه و آله نزد عامر بن طُفيل فرستادند . ابن طُفيل بدون اينكه نگاهى به نامه بيندازد ، بر او حمله كرد و وى را به شهادت رسانيد !
سپس ابن طفيل ، بنى عامر را به جنگ با آنها فرا خواند ؛ ولى آنها گفتند : ما پيمان ابوبراء را نمىشكنيم ! لذا قبايلى از بنى سُليم به نامهاى : عُصيّه و رِعْل و ذَكوان را به كمك طلبيد . آنها درخواست او را اجابت كردند و فرستادگان پيامبر صلى الله عليه و آله را محاصره كردند . وقتى كه آنها وضع را چنين ديدند ، شمشيرها را كشيدند و به جنگ پرداختند و تا آخرين نفر كشته شدند .
در اين حال دو نفر به نامهاى عَمْرو بن اميّهء ضَمْرى و مُنْذِر بن محمّد أنصارى كه از كاروان عقب مانده بودند ؛ با مشاهدهء پرواز پرندگان بر بالاى صحنهء كارزار متوجه شدند كه اتفاقى افتاده است ؛ لذا جلوتر رفتند تا ببينند كه چه خبر است . ناگهان ياران خود را ديدند كه در خون خويش در غلطيدهاند ! « 1 »
پس مُنذر بن محمد انصارى به عَمْرو ضَمْرى گفت : چه كنيم ؟ گفت : نزد رسولاللّه صلى الله عليه و آله برويم و قضيه را به اطلاع او برسانيم . مُنذر بن محمد انصارى گفت : من دوست ندارم كه از محلّى كه مُنذر بن عَمْرو ( ساعدى ، فرماندهء آنها ) در آن كشته شده است ، سالم بيرون بروم . تو به مدينه باز گرد و من به جنگ اينان مىروم ، لذا بر آنها حمله كرد و آن قدر جنگيد تا شهيد شد .
عَمْرو ضَمْرى به مدينه بازگشت و قضيه را به اطلاع رسولاللّه صلى الله عليه و آله رسانيد . آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود :
اين حادثه در اثر اصرار ابوبَراء پيش آمد . من از همان ابتدا با فرستادن اين رسولان مخالف بودم .
اين خبر به ابوبَراء رسيد . شكستن پيمان او به وسيلهء عامر بن طُفيل و كشتن اصحاب رسولاللّه صلى الله عليه و آله برايش بسيار ناگوار و سخت بود ؛ لذا پسر خود ، ربيعة بن ابى بَراء را به سوى عامر بن طُفيل فرستاد . او ضربهاى بر عامر وارد كرد كه بر رانش اصابت كرد .
عامر گفت : اين به دستور عمويم ، ابوبَراء بوده است ، اگر مردم كه خونم بر گردن عمويم مىباشد و شما چيزى از او طلب نكنيد و اگر زنده ماندم ، خودم مىدانم كه چه كنم . « 2 »
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 195 .
( 2 ) . إعلام الورى ، ج 1 ، ص 187 ؛ مجمع البيان ، ج 2 ، ص 881 - 882 .