تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
حنظله در حال جنب خود را به احُد رسانيد و در جنگ حاضر شد و به شهادت رسيد . در حالى كه پدرش ابو عامر ، نصرانى و فردى فاسق بود . « 1 » و پدر زنش عبدالله بن ابى ، رئيس منافقان بود و با اصرار بر ازدواج حنظله در آن شب ، سعى داشت كه او را از رفتن به جنگ باز دارد ! از افراد ديگر كه به رسول اللّه صلى الله عليه و آله در احُد ملحق شدند ، فردى يهودى به نام مُخيريق از بنى ثعلبه بود كه از أحبار يهود به شمار مىرفت . ابن اسحاق مىنويسد : اين فرد به هم كيشان خود گفت : اى جماعت يهود ، به خدا قسم مىدانيد كه يارى محمّد بر شما واجب است ! سپس وسايل و شمشير خود را برداشت و گفت : اگر كشته شدم ، اموال من در اختيار محمد باشد تا هر گونه كه مىخواهد به مصرف برساند . سپس صبح زود حركت كرد و به رسول اللّه صلى الله عليه و آله ملحق شد و اسلام آورد و در كنار آن حضرت صلى الله عليه و آله بود تا به شهادت رسيد . رسول اللّه صلى الله عليه و آله در مورد او فرمود : مُخيرق از بهترين يهوديان بود . « 2 » و صدقه هايى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله اعطا مىكرد ، از اموال او بود . « 3 » از جمله كسانى كه اسلام آورد و به مسلمانان ملحق شد : عَمْرو بن ثابت بن وَقْش از بنى عبدالأشْهل خزرجى بوده است . با وجودى كه قوم وى اسلام را پذيرفته بودند ، او از پذيرش اسلام خوددارى مىكرد پس از آن كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله به سوى احُد حركت كرد ، انقلابى در وى ايجاد شد و سريعاً اسلام آورد و شمشير خود را برداشت و به مسلمانان محلق شد و در لشكر آنها قرار گرفت . « 4 » شايد تغيير عقيدهء عَمْرو بن ثابت متأثر از سخنان پدرش ثابت بن وَقْش باشد كه با رفيق يمانى اش ، حَسيل بن جابر ، پدر حُذيفة بن يمان صحبت مىكرد . آن دو كه پيرمرد بودند ، به همراه زن‌ها و بچه‌ها در پشت بام نشسته بودند . در اين حال يكى از آنها به ديگرى گفت : منتظر چه هستيم ؟ ! به خدا قسم كه از عُمْر جز به اندازهء يك نفس باقى نمانده است و همين امروز يا فردا مىميريم ! . پس چرا شمشير بر نمىداريم و به رسول اللّه صلى الله عليه و آله ملحق نمىشويم تا شايد خداوند توفيق شهادت در ركاب رسول
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 118 ؛ مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 273 . ( 2 ) . ابن هشام ، ج 3 ، ص 94 . ( 3 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 263 . ( 4 ) . ابن هشام ، ج 3 ، ص 95 و واقدى ، ج 1 ، ص 262 و تفسير قمى ، ج 1 ، ص 117 .