كعب گفت : اى ابونائله ، به خدا كه دوست نداشتم تو را اينگونه فقير و بيچاره ببينم ، در حالى كه تو عزيزترين فرد نزد من هستى . حال چه چيزى را مىخواهيد به رهن بگذاريد ؛ زنان و فرزندانتان را ؟ « 1 »
ابونائله گفت : گويى كه مىخواهى ما را رسوا كنى و آبروى ما را ببرى ! ما اسلحه هايى را به رهن مىگذاريم تا تو راضى شوى . كعب گفت : درست است ، سلاح چيز خوبى براى وفاى به عهد است .
آنگاه شب آينده را براى ديدار معين كردند .
سَلكان پيش دوستان خود رفت و قضيه را براى آنها تعريف كرد . پس از تبادل نظر به اين نتيجه رسيدند كه بر سرِ قرار بروند . هنگام غروب چهاردهم ربيع الّاول ، نزد نبى اكرم صلى الله عليه و آله آمدند و بعد از آنكه نماز عشاء را با آن حضرت صلى الله عليه و آله به جاى آورند ، او را از قضيه با خبر كردند .
آن حضرت صلى الله عليه و آله قدم زنان تا بقيع آنها را همراهى كرد و سپس فرمود : با تكيه بر لطف و يارى خداوند ، حركت كنيد . آنها رفتند و رسول اللّه صلى الله عليه و آله هم به منزل بازگشت . « 2 »
ابن اسحاق از عِكرمه از ابن عباس از محمد بن مسَلمه نقل مىكند : آنها پيش رفتند تا به خانهء ابن اشرف رسيدند . در آنجا ابونائله او را صدا زد . وى در حالى كه پتويى به دور خود پيچيده بود ، « 3 » از منزل بيرون آمد .
پس از آنكه مدتى با هم گفتوگو كردند ، ابونائله به او گفت : آيا برايت ممكن است كه قدرى با هم قدم بزنيم و تا شِعْب عجوز « 4 » پيش برويم و او قبول كرد و قدم زنان به راه افتادند . « 5 »
از آنجا كه كعب به تازگى ازدواج كرده بود ، با مُشك و عنبر خود را خوشبو مىكرد و موهايش هم فرفرى بود . « 6 » براى همين ابونائله دستش را در موهاى جلوى سر وى فرو برد و سپس دست خود را بو كشيد و گفت : عطرى خوشبوتر از اين نديدهام ! سپس مقدارى راه رفتند و ابونائله همين كار را تكرار كرد . پس از مدتى براى سومين بار اين كار را تكرار كرد و ناگهان كعب را محكم در بغل گرفت
هامش
( 1 ) . از اين سخن فهميده مىشود كه گِرو گذاشتن زن و فرزند در ميان آنها امر متعارفى بوده و زشت و منكر شمرده نمىشده است .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 189 .
( 3 ) . نشان مىدهد كه اين حادثه در تابستان نبوده است .
( 4 ) . جايى در پشت مدينه .
( 5 ) . ابن هشام ، ج 3 ، ص 60 .
( 6 ) . مغازى واقدى ، 1 : 189 .