تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
مىكنم يا خير ؟ فرمود : بر تو باد به سعى و تلاش ، « 1 » و در اين كار با سعد بن مُعاذ مشورت كن . محمد بن مسلمه و عده‌اى از أوسىها كه از جملهء آنها عَبّاد بن بشر بن‌وَقْش و برادرش سلْكان بن سلامة بن وقش ( برادر رضاعى كعب ) و حارث بن أوس و ابوعبَش بن جَبر بودند ، گرد هم آمدند و نزد رسول اللّه صلى الله عليه و آله رفتند و عرض كردند : ما او را به قتل مىرسانيم ، ولى شما اجازه دهيد كه حيله گرى كنيم و او را فريب دهيم ؛ زيرا چاره‌اى جز اين نداريم . « 2 » آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود : شما در اين زمينه مجاز هستيد . « 3 » آنها قبل از اين كه به سوى كعب بروند ، برادر رضاعىاش سَلكان بن سَلامة ، ابونائلة را كه شاعر بود ، نزد او فرستادند . سَلكان پيش او كه در ميان جمعى از اقوام و هم كيشان خود نشسته بود رفت . او مىخواست كه كعب را طورى آماده سازد كه اگر يارانش به صورت مسلح به سوى او آمدند ، از آنها فرار نكند . براى همين گفت : كارى پيش آمده و نيازمند توشدايم . كعب گفت : نزديك‌تر بيا و حاجت خود را بگو . آنها مدتى با هم صحبت كردند و مقدارى مشاعره نمودند تا اين‌كه كعب گفت : گويى دوست مىدارى كه اين افراد كه دور ما نشسته‌اند ، برخيزند و بروند ؟ آن افراد وقتى كه اين را شنيدند ، برخاستند و رفتند . ابونائله گفت : من دوست نداشتم كه اين افراد بعضى از صحبت‌هاى ما را بشنوند و به ما گمان بد كنند . ورود پيامبر به مدينه به منزلهء بلايى بود كه بر ما نازل شد . او باعث دشمنى عرب با ما و شعله ور شدن جنگ‌ها و ناامن شدن راه‌ها گرديد و بسيارى از جان‌ها و خانواده‌ها را ضايع گردانيد ! كعب گفت : من پسر أشرف هستم ! به خدا قسم - اى پسر سلامه - من پيش از اين به تو مىگفتم كه اين چنين خواهد شد ! ابونائله گفت : عده‌اى از دوستان من هستند كه با من هم عقيده‌اند . ما آمده‌ايم كه از تو مقدارى غذا و خرما بخريم . تو هم بايد كه با ما مدارا كنى . چيزى كه تو آن را قبول داشته باشى را پيش تو به رهن مىگذاريم .
هامش
( 1 ) . سيرهءابن هشام ، ج 3 ، ص 58 . ( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 187 . ( 3 ) . سيرهءابن هشام ، ج 3 ، ص 58 .