گفت : نه ، الّا اينكه شنيدهام كه دُعثور بن حارث به همراه عدهاى از افراد قبيلهاش گِرد هم آمدهاند و اگر مطلع شوند كه تو آمدهاى ، به بالاى كوهها فرار مىكنند و با تو درگير نمىشوند . من همراه شما مىآيم و شما را به مخفيگاههاى آنها آگاه مىسازم .
نبى اكرم صلى الله عليه و آله او را همراه بلال پيش فرستاد و خود به همراه يارانش به صورت مخفيانه به سوى جايگاه آن افراد حركت كردند ؛ اما آنها رسول اللّه صلى الله عليه و آله را ديدند و به بالاى كوهها فرار كردند و مسلمانان نتوانستند كه به هيچيك از آنها دست يابند . اين در حالى بود كه آنها از بالاى كوه آن حضرت را مىديدند و آن حضرت هم آنها را مىديد . « 1 »
رسول اللّه صلى الله عليه و آله و يارانش حدود ده روز در اردوگاه خويش مستقر شدند . روزى آن حضرت براى قضاى حاجت رفته بود كه زير باران گرفتار شد و لباس هايش خيس شد ؛ لذا آنها را در آورد و بر در ختچهاى آويزان كرد تا آفتاب آنها را خشك كند . خودش هم زير درختچه دراز كشيد و منتظر خشك شدن لباسهايش ماند .
باديه نشينها به دُعثور گفتند : محمد را ببين كه از اصحابش جدا شده است ، به طورى كه اگر از آنها كمك بخواهد ، نمىتوانند او را يارى كنند . پس به سويش برو و او را به قتل برسان كه اين بهترين فرصت است .
دُعثور شمشير برندهاى انتخاب كرد و مخفيانه حركت كرد تا ناگهان بالاى سر رسول اللّه صلى الله عليه و آله ظاهر شد و در حالى كه شمشير خود را در دست داشت ، گفت : چه كسى مىتواند تو را از دست من نجات دهد ؟ ! رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود : اللّه . ناگهان دُعثور بر زمين افتاد و شمشيرش به گوشهاى پرتاب شد .
رسول اللّه صلى الله عليه و آله پريد و شمشير را برداشت و بالاى سرش ايستاد و فرمود : حال چه كسى تو را از دست من نجات مىدهد ؟ گفت : هيچ كس ! و من شهادت مىدهم لا إله الا الله ، محمدٌ رسول الله . به خدا قسم كه بعد از اين افرادى را عليه تو جمع نمىكنم ! پس رسول اللّه صلى الله عليه و آله شمشير را به او داد !
وى به سوى افراد خودش رفت . يارانش گفتند : بر او دست يافتى در حالى كه شمشير در دست داشتى ، چرا اقدام نكردى ؟ ! گفت : به خدا قسم كه اقدام كردم ؛ ولى مرد سفيد و بلند قامتى ظاهر شد و
هامش
( 1 ) . قريب به همين مضمون در الكامل ، ج 2 ، ص 99 آمده است و بحارالانوار ، ج 2 ، ص 99 اين مطلب را از الكامل نقل كرده و گفته است : توقف آن حضرت در آنجا دوازده شب طول كشيد .