تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
عَمرو بن جَموح مىرفتند و آن را برداشته و در يكى از گودال‌هاى توالت بنى سلمه مىانداختند و مقدارى كثافت را هم به سرش مىماليدند ! هنگام صبح عَمرو بن جَموح به دنبال بت گمشدهء خويش مىگشت و پس از آن‌كه آن را پيدا مىكرد ، آن را مىشست و تطهير مىكرد و بدان عِطر مىماليد و سر جاى اولش مىگذاشت ! دوباره كه شب فرا مىرسيد ، پسر عَمروبن جَموح و رفقايش ، كار خود را تكرار مىكردند و او هم همان كار سابق را تكرار مىكرد ؛ تا اين‌كه يك روز پس از تطهير و خوشبو كردن بت ، شمشيرش را به گردن او آويخت و گفت : اگر در تو خيرى است ، پس با شمشير از خودت دفاع كن ! هنگامى كه شب فرا رسيد و عمرو خوابيد ، آنها آمدند و شمشير را از گردن وى برداشتند و او را در گودال يكى از توالت‌هاى بنى سلمه انداختند . سپس سگ مرده‌اى را پيدا كردند و با طناب او را به گردن بت بستند ! فرداى آن روز وقتى كه عمرو بن جَموح به دنبال بت خويش رفت ، او را ديد كه در گودال توالت افتاده و سگ مرده‌اى هم با طناب به گردنش بسته شده است ! وقتى كه اين منظره را ديد ، رو به بت خود كرد و گفت :
واللّه لو كنتَ الهاً لم تكن * انت و كلبٌ وَسطَ بِئرٍ فى قَرَن افٍّ لِمَلقَاك الهاً مستَدَن * الآن فتّشناك عن سوء الغَبَن
به خدا سوگند كه اگر الهه بودى ، هيچ‌گاه تو و يك سگ وسط چاهى به هم بسته نمىشديد . اف بر اين‌كه بخواهيم تو را به عنوان الههء برآورنده حاجت‌ها بدانيم و اكنون از خسران عبادت تو آگاه شديم . پس از آن ، عدّه‌اى از افراد كه مسلمان شده بودند ، با وى صحبت كردند و او به لطف خدا اسلام آورد و از مسلمانان خوب شد .

هجرت مسلمانان به مدينه

محمدبن اسحاق مىگويد : رسول الله صلى الله عليه و آله تا قبل از بيعت عقبه اجازهء جنگ نداشت و ريختن خون كسى برايش حلال نشده بود « 1 » و تنها مأمور به دعا و صبر بر اذيت‌ها و چشم پوشى از جهالت‌ها شده
هامش
( 1 ) . سيره ابن اسحاق ، ج 2 ، ص 110 .