همراه همسرم ، حارث بن عبدالعُزّى از بنى هوازن خارج شدم در حالى كه فرزند شيرخوارم عبدالله بن حارث در بغلم بود . همراه ما عدهاى از زنان بنى سعد بودند كه همگى براى قبول دايگى به مكه آمده بودند و اميد داشتند كه از طرف پدر طفل شيرخوار هدايا و مزدى را دريافت دارند .
در آن سال همهء سرزمينها و به خصوص منطقه بنى سعد به خشكسالىِ سختى مبتلا شده بودند ، در سينههاى من آن قدر شير نبود كه حتى طفل خود را سير كنم ، براى همين شبها از صداى گريهء اطفال نمىتوانستيم بخوابيم . شتر مادهء پيرى هم كه داشتيم ، به اندازهء كافى شير نمىداد و چون ضعيف بود ، نمىتوانستيم بر آن سوار شويم .
در مكه همهء زنان ، طفلى را براى شير دادن پيدا كردند ، ولى من كسى را پيدا نكرده بودم . چون رسولاللّه صلى الله عليه و آله يتيم بود ، زنان از پذيرفتن وى خوددارى كرده بودند . در اين حال به همسرم گفتم : من دوست ندارم كه بدون طفل برگردم ، چون از زنان ديگر خجالت مىكشم . همسرم گفت : اشكالى ندارد .
برو و يتيم عبدالمطلب را بياور . انشاءالله كه باعث خير و بركت مىگردد .
من براى آوردنش رفتم . عبدالمطلب از من پرسيد : نامت چيست و از كدام طايفه هستى ؟ گفتم :
حليمه و از طايفه بنى سعد هستم . عبدالمطلب اين را به فال نيك گرفت و گفت : حليمهء سعديه ! حلم و سعادت دو صفت بسيار خوبى هستند كه در هر كسى جمع شوند ، او را كافى است .
پس از آنكه او را به محل اسكانمان آوردم و سينههايم را در دهانش گذاردم . آن قدر شير خورد تا سير شد . پس از او برادرش آن قدر شير خورد تا سير شد ! همسرم نيز كه براى دوشيدن ناقه رفته بود ، پستانهايش را پر از شير يافته بود و آن قدر شير دوشيده بود كه همهء ما نوشيديم و سير شديم ! همسرم به من گفت : اى حليمه ، عجب طفل با بركتى را به خانه آوردهاى . من هم گفتم : به خدا قسم كه من همين را آرزو داشتهام .
سپس به منزلمان در منطقهء بنى سعد رفتيم و دائماً خير و بركت فراوان الهى را مشاهده مىكرديم .
گوسفندان من به هنگام غروب با شكمهاى سير و سينههاى پر شير برمىگشتند ، در حالى كه گوسفندان همسايههايم گرسنه و با سينههاى خشك برمىگشتند . رسولالله صلى الله عليه و آله با سرعتى بيش از اطفال ديگر رشد مىكرد و هنوز دو ساله نشده بود كه جسمش قوى و محكم شده بود . پس از دو سالگى و اتمام شيرخوارگىاش او را به مادرش برگردانديم در حالى كه بسيار علاقهمند بوديم او را به خاطر خير و بركتش نزد خودمان نگه داريم .
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص١٣٢