به درازا كشيد ، عبدالمطلب فرزندش حارث را به دنبال وى فرستاد كه حارث متوجه فوت برادرش شد . سپس واقدى مىگويد : آنچه كه براى ما ثابت شده اين است كه عبدالله بن عبدالمطلب به همراه كاروانى از قريش از شام برمىگشت و در مدينه منزل كرد در حالى كه عبدالله مريض بود . او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتى وفات كرد و در خانهء كوچكى كه متعلق به نابغه بود به خاك سپرده شد و در اين باره اصحاب ما اختلافى ندارند . « 1 »
شايد يعقوبى با ادعاى اجماع مىخواهد كه عدم اختلاف در وفات عبدالله پس از تولد فرزندش را اثبات كند ، به خصوص كه چنين خبرى را از امام صادق عليه السلام در مقابل خويش مىبيند و بر خود لازم مىداند كه از قول امام صادق عليه السلام دفاع كند ، اگر چه با ادعاى اجماع بر عدم خلاف در اين مطلب باشد .
كلينى هم با يعقوبى در اين امر موافق است بدون اين كه آن را به امام صادق عليه السلام نسبت دهد و مىگويد : پدرش عبدالله در مدينه در ميان دايىهايى خويش فوت كرد ، در حالى كه محمد صلى الله عليه و آله دو ماهه بود . « 2 » او روايت يعقوبى را به خاطر مرسله بودنش ذكر نكرده يا از آن مطلّع نشده است .
اما مسعودى عقيدهء ابن اسحاق و واقدى را پذيرفته و گفته است : پدرش در شام به سر مىبرد كه مريض شد و به سوى مدينه آمد و در آن جا فوت كرد و در اين هنگام مادر رسولاللّه به وى حامله بود .
سپس مىگويد : بعضى گفتهاند كه عبدالله يك ماه بعد از ولادت نبى اكرم صلى الله عليه و آله وفات كرده است و بعضى ديگر گفته كه او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات كرده است . « 3 »
اما آنچه كه روايت ابن اسحاق در مورد وفات عبدالله قبل از ميلاد رسولالله صلى الله عليه و آله را تأييد مىكند ، اين است كه به هيچ خبر يا اثرى از عبدالله در هنگام ميلاد رسولالله دست نمىيابيم ، بلكه جدش عبدالمطلب را مىبينيم كه به دنبال يافتن دايهاى براى وى بوده است .
دوران شيرخوارگى نبى اكرم صلى الله عليه و آله
مجلسى از كازرونى در المنتقى از بَّرهء خُزاعيه نقل مىكند : اوّلين كسى كه رسولالله صلى الله عليه و آله را شير داد ،
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 165 و 246 و در ص 165 مىگويد : امّا هشام كلبى گفته است : عبدالله پس از آنكه رسولالله 28 ماهه شد ، درگذشت . قابل ذكر است كه خانهاى كه پدر نبى اكرم صلى الله عليه و آله در آن به خاك سپرده شد تا سال 1390 ه . برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجدالنبى صلى الله عليه و آله تخريب شد و اثرى از آن باقى نماند .
( 2 ) . اصول كافى ، ج 1 ، ص 439 .
( 3 ) . مروجالذهب ، ج 2 ، ص 274 .