اگر به بيتالحرام داخل شدند ، در آن صورت هر چه كه به نظرت رسيد ؛ بدان دستور بده .
شيخ مفيد در امالى از امام صادق عليه السلام از پدرش ، از جدش نقل مىكند كه فرمود : هنگامى كه أبرهة بن صبّاح ، پادشاه يمن اراده كرد كه بيت را ويران كند و به اين نيت حركت كرد ، جمعى از حبشىها كه جلوتر از لشكر بودند ؛ گلهاى از شترهاى عبدالمطلب بن هاشم را ضبط كردند . عبدالمطلب به لشكرگاه آمد و اجازه خواست كه پادشاه را ببيند . به وى اجازه داده شد . ابرهه در خيمهاى از ديبا و بر تختى از ابريشم نشسته بود . عبدالمطلب سلام كرد . ابرهه جوابش را داد و به جمال و هيبت زيبايش خيره شد .
آنگاه به او گفت : آيا در اجداد تو هم اين نور و جمالى كه در تو مىبينم ؛ وجود داشته است ؟
عبدالمطلب گفت : بله ، اى پادشاه . تمام آباء و اجدادم داراى چنين نور و هيبتى بودهاند ! ابرهه گفت : از جهت شرافت و افتخارى كه دارى ؛ شايستهء آن هستى كه بزرگ قوم خويش باشى ! و آنگاه او را در كنار خويش بر تخت نشاند .
سپس به عبدالمطلب گفت : براى چه آمدهاى ؟ سخاوتمندى و كرم و فضل تو به اطلاع من رسيده است و آن را در جمال و هيبت تو ديدم و بر عهدهء من است كه حاجتهايت را برآورده سازم . پس هر خواستهاى كه دارى ، بگو .
عبدالمطلب گفت : لشكريان تو گلهاى از شتران مرا بردهاند . شما دستور بفرماييد كه آنها را به من باز گردانند .
ابرهه از اين درخواست خشمگين شد و گفت : از چشمم افتادى ! آمدهاى و دربارهء گلهء شترهايت از من خواهش مىكنى در حالى كه من براى ويران كردن شرف تو و قومت آمدهام و مىخواهم كه مايهء افتخار شما را كه از هر گوشه و كنار براى زيارت آن مىآيند ؛ منهدم كنم و آنگاه تو دربارهء شترهايت از من خواهش مىكنى ؟ !
عبدالمطلب گفت : من خداى كعبه كه قصد تخريب آن را كردهاى نيستم ، من صاحب شترهايى هستم كه لشكريان تو آنها را به زور گرفتهاند . من فقط دربارهء شترهايم مسئول هستم و كعبه خدايى دارد كه او سزاوارتر و قوىتر از همه در حفظ و نگهدارى آن است .
پادشاه گفت : شترها را به وى باز گردانيد و پس از گرفتن آنها به سوى مكه بازگشت .
پادشاه با بزرگترين فيل كه سفيد و بسيار عظيمالجثه بود به سوى مكه حركت كرد . اين فيل داراى
تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 115
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص١١٥