دو عاج بسيار بزرگ بود كه با انواع و اقسام جواهر و مرواريد زينت شده بود و ابرهه به داشتن آن بر پادشاهان مباهات مىكرد . پس از حركت ابرهه ، لشكريانش هم حركت كردند ، ولى هر چه فيل را به سوى كعبه مىراندند زوزه مىكشيد و اگر رهايش مىكردند ، به سرعت از كعبه دور مىشد !
در اين حال عبدالمطلب به غلامانش دستور داد كه فرزندانم را صدا بزنيد . . . . هنگامى كه آمدند ، عبدالمطلب به يكى از فرزندانش به نام عبدالله گفت : فرزندم به بالاى كوه ابو قبيس برو و به سوى دريا نگاه كن و ببين كه چه چيزى از آن سو مىآيد . آنگاه مرا با خبر كن .
عبدالله به بالاى كوه ابو قبيس رفت و مدتى در آن درنگ كرد تا آن كه پرندگان ابابيل را ديد كه مثل سيل شبانه از سوى دريا به سوى كعبه سرازير شدهاند . عبدالله به سرعت نزد پدرش آمد و او را از ماجرا با خبر كرد . عبدالمطلب به وى گفت : فرزندم نگاه كن كه بعداً چه خبر مىشود و مرا از آن مطّلع كن . عبدالله نگاه كرد و ديد كه پرندگان به سوى لشكرگاه ابرهه مىروند و عبدالمطلب را از آن با خبر كرد . عبدالمطلب از جايش خارج شد و گفت : اى اهل مكه ! به سوى لشكرگاه برويد و غنائم را برداريد !
مكيان خارج شدند و به پرندگان نگاه مىكردند . هر پرنده سه سنگ به همراه داشت كه يكى را به منقار و دو تاى ديگر را با پاهايش گرفته بود و با هر سنگى يكى از لشكريان را مىكشتند . هنگامى كه تمام لشكريان را به قتل رساندند ، به سوى دريا بازگشتند . چنين حادثهاى هيچگاه مشاهده نشده بود و لشكريان ابرهه مانند برگهاى خزان بر زمين ريخته بودند . « 1 »
پس از آنكه خداوند ، حضرت محمّد صلى الله عليه و آله را به پيامبرى مبعوث كرد ، قصهء اصحاب فيل را از نعمتها و فضل و كرم خويش بر قريش شمرد و در قرآن كريم فرمود :
« أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ » « 2 » ؛
آيا نديدى كه پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد ؟ آيا مكرشان را نقش بر آب
هامش
( 1 ) . امالى مفيد ، ص 312 و بحارالانوار ، ج 15 ، ص 130 به نقل از امالى مفيد و در امالى شيخ طوسى 80 - 82 ؛ حديث 120 .
( 2 ) . فيل ( 105 ) ، 1 - 5 .