بازرسى از اموال مسلمانان به خيبر رفت و در آنجا از همديگر جدا شده بودند . آنان دست عبد اللّه را شكستند و چون او نزد پدرش بازگشت گفته بود : « اين كار يهوديان است » .
در پى آن بود كه عمر به مسجد رفت و خطبه اى خواند و گفت : « اى مردم ، رسول خدا ( ص ) بر اين مبنا با يهوديان خيبر پيمان بسته بود كه هر گاه بخواهيم مىتوانيم آنان را بيرون برانيم . اينك چنان كه به شما نيز خبر رسيده آنان عبد الله بن عمر را مورد تعرّض قرار داده ، دست او را شكستهاند و پيش از اين نيز آن مرد انصارى را مورد تجاوز خود قرار دادهاند چرا كه مىدانيد بىترديد وى در آن سفر خود با دوستانش همراه بوده و در آنجا جز اين يهوديان دشمنى ديگر وجود نداشته است . پس هر كس ثروتى در خيبر دارد خود به سراغ آن برود كه من يهوديان را از آنجا بيرون مىرانم » .
مفهوم اين گفته ها آن بود كه يهوديان كه زمانى پيمان مزارعه با مسلمانان داشتهاند اينك مورد اطمينان نيستند و با مسلمانان رفتارى به سان رفتار با دشمن و نه يك همپيمان در پيش گرفتهاند .
ب : نكتهء دوّمى كه عمر را ملزم مىكرد آنان را بيرون راند خصوصا پس از آن كه كينه و دشمنى خود را آشكار ساختند اين بود كه عمر مىدانست رسول خدا ( ص ) فرموده است : « دو دين در جزيرة العرب در كنار يكديگر قرار نمىگيرند » .
بدين ترتيب گزيرى از اخراج يهوديان از خيبر نبود و به همين سبب عمر آنان را به ترك آن سرزمين فرا خواند و گفت : « هر كس از رسول خدا ( ص ) پيمانى دارد آن را بياورد تا به اجرا درآورم و هر كس نيز پيمانى ندارد آمادهء ترك اين سرزمين شود » .
اگر يهوديان تا آن زمان در آن سرزمين مانده بودند اين به خواست مسلمانان بود و هيچ پيمان دائمى در اين باره نداشتند .
از آنجا كه پيش از اين رسول خدا ( ص ) براى كسانى كه سهميّهء دائمى از
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 78
مساهمون: حسين صابري
ص٧٨