تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
كه با من رازگويى كرد گفت : « جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مىداشته ولى امسال دو بار قرآن را بر من عرضه داشته است و من اين را نشانهء اين مىدانم كه اجل من نزديك است . پس از خدا پروا كن و شكيبايى ورز كه من نيكو سلفى براى تو هستم » و من نيز بدان سبب گريه كردم ، امّا پس از آن زمانى كه براى بار دوّم با من راز گفت فرمود : « آيا خشنود نمىشوى كه سرور زنان مؤمنان و يا سرور زنان اين امّت باشى » و در اين هنگام من شادمان شدم و خنديدم » « 8 » . اين ماجراى وداع رسول خدا ( ص ) با دختر خويش است كه البتّه بنا به روايتى ديگر در طىّ آن به او فرمود : « تو نخستين كسى از خاندان من خواهى بود كه به من ملحق مىشود » .

در آستانهء سفر

770 - بخارى به سند خود روايت كرده است كه عبد اللّه بن مسعود بر رسول خدا ( ص ) وارد شد و گفت : « تب شديدى داريد ! » آن حضرت فرمود : « من آن اندازه كه دو نفر از شما تب داشته باشند تب دارم » . عبد اللّه گفت : « پس دو اجر مىبريد ؟ » فرمود : « آرى ، آرى ، سوگند به آن كه جانم در دست اوست هيچ مسلمانى در روى زمين نيست كه از بيمارى يا چيزى ديگر در رنج افتد مگر اين كه خداوند به همان اندازه از گناهان او مىكاهد ، آن سان كه برگ از درختان فرو مىافتد » . از ابو سعيد خدرى نيز روايت شده است كه دست خويش را روى بدن رسول خدا ( ص ) گذاشت و به آن حضرت گفت : « به علّت شدّت تبى كه دارى نمىتوانم دست خود را روى بدنت بگذارم » و پيامبر ( ص ) نيز در پاسخ او فرمود : « براى ما پيامبران بلا و گرفتارى دو چندان است آن سان كه پاداش ما نيز دو چندان مىباشد » .
هامش
( 8 ) - همان ، ص 226 .