سهيم كرد .
خوب است ماجراى اسلام آوردن طفيل بن عمرو دوسى و سپس امتناع خاندان او از همعقيده شدن با وى و پس از آن پذيرش دعوت به اسلام و مسلمان شدن آن خاندان را از خود او بشنويم ، آنگاه كه به مكّه آمد و چون مردى هوشمند و از بزرگان خاندان خود و برخوردار از انديشهاى درست و سالم بود قريش او را از هر سو در ميان گرفتند و با استناد به اين كه « گفتههاى محمّد ( ص ) چون سحر است و به وسيلهء آنها ميان مرد و زن و فرزند و پدر و مادر جدايى مىاندازد » او را از اين كه به آن حضرت گوش فرا دهد بازداشتند . او مىگويد :
« به خداوند سوگند آنان همچنان به من اصرار كردند تا آن كه چون مى خواستم به مسجد الحرام بروم از بيم آن كه مباد سخنى از او به گوشم برسد پنبه در گوش خويش نهادم و آنگاه به مسجد رفتم . در آنجا رسول خدا ( ص ) را ديدم كه به نماز ايستاده است . پس نزديك او ايستادم و خداوند در اين هنگام جز اين روا نداشت كه اندكى از سخن او را به من بشنواند .
من آن را سخنى نيكو يافتم و با خود گفتم : « مادرم در عزايم بنشيند ! چه چيز مرا از اين بازداشته است كه گفتار اين مرد را بشنوم تا اگر نادرست باشد آن را رها كنم [ و اگر درست باشد بپذيرم ] ؟ »
قدرى تأمّل كردم تا هنگامى كه رسول خدا ( ص ) به خانهء خود رفت . من نيز در پى او رفتم و با ورود او به خانه ، من هم بر او وارد شدم و گفتم : « خاندانت چنين و چنان به من گفتند و به خداوند سوگند از من دست نكشيدند تا اين كه مرا از آنچه تو دارى به ترس واداشتند تا آنجا كه از اين بيم كه مباد از كلام تو چيزى بشنوم پنبهاى در گوش خود نهادم ، امّا خداوند جز اين نخواست كه اندكى از گفتار تو را به من بشنواند و من آن را گفتارى شايسته يافتم . پس دعوت خويش را بر من عرضه دار » .
رسول خدا ( ص ) دعوت خود را بر من عرضه داشت و آياتى از قرآن كريم بر من تلاوت كرد كه به خداوند سوگند من هرگز كلامى برتر از آن نشنيدهام و دعوتى عادلانهتر از آن نيافتهام . پس اسلام آوردم و شهادتين بر زبان راندم و گفتم : « اى رسول خدا ( ص ) من در ميان مردم خويش فرمانروايم و اينك به ميان آنان بر مىگردم و
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 488
مساهمون: حسين صابري
ص٤٨٨