بيهقى در دلايل النبوة روايت كرده است كه هيأت بنى عامر به حضور رسول خدا ( ص ) رسيدند و گفتند : « تو سرور مايى و بر ما منّت دارى » . آن حضرت نيز در پاسخ آنان فرمود : « شيطان شما را مسخّر خود نسازد كه سرور تنها خداوند است » .
هر چند اين هيأت به عنوان اعلام اسلام به مدينه آمدند ، امّا در ميان آنان فردى به نام عامر بن طفيل بود كه نه براى اعلام اسلام و بلكه براى توطئه و نيرنگ آمده بود .
البتّه خاندان او پيش از اين او را از اين قصد خود نهى كردند و به او گفتند : « اى عامر ، اين خاندان اسلام آوردهاند » . امّا او گفت : « من در اين آرزو بودم كه از اين جهان نروم مگر هنگامى كه عرب همه در پى من باشند ، آيا اينك مىگوييد من در پى اين جوان قرشى قرار گيرم و از او پيروى كنم ؟ ! » وى سپس به همكار ديگرى كه براى اجراى اين توطئه با خود آورده بود گفت : « وقتى نزد آن مرد رفتيم من او را به سوى خود متوجّه مىسازم و هنگامى كه اين كار را انجام دادم تو با شمشير كار خود را بكن » .
هنگامى كه اين گروه به حضور رسول خدا ( ص ) رسيدند عامر در صدد آن برآمد تا به اجراى توطئهء خود بپردازد . او به همين منظور به رسول اكرم ( ص ) گفت : « اى محمّد روى سخنت را با من آور » . امّا آن حضرت به او فرمود : « نه ، تا زمانى كه به خداى يگانهء بىانباز ايمان بياورى » .
بدين ترتيب رسول خدا ( ص ) از اين امتناع فرمود كه روى دوستى با او باز كند مگر اين كه او به خدا ايمان بياورد . امّا او نه تنها به خداوند اعتراف نكرد ، بلكه به تهديد پرداخت و با اين گمان كه تحقّق دوستى با قهر و غلبه ممكن است گفت : « سوگند به خداوند كه اين شهر را از سپاه و سواران پر مىكنم » .
چون او پشت كرد رسول خدا ( ص ) فرمود : « پروردگارا تو خود شر عامر بن طفيل را از ما باز دار » .
گفتنى است كه در حضور پيامبر ( ص ) بر خلاف قرار قبلى ، دوست او اربد با وى همراهى نكرد و بر سر رسول خدا ( ص ) شمشير خود را بالا نبرد . در اين هنگام عامر به او گفت : « آهاى اربد ! آنچه به تو گفته بودم كو ؟ » اربد پاسخ داد كه « به خداوند
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: حسين صابري
ص٤٦٩