« بيهقى به سند خود روايت كرده است كه قيس بن عاصم و زبرقان بن بدر و نيز عمرو بن اهتم كه هر سه تميمىاند در حضور رسول خدا ( ص ) نشستند . در اين هنگام زبرقان به تفاخر پرداخت و گفت : « اى رسول خدا ( ص ) من پيشواى تميم و فرمانروايى در ميان آن مردمم كه همه به گفتهء من گردن مىنهند . آنان را از ستم [ ديگران ] مصون مىدارم و حقوق آنها را پاس مىدارم و بر ايشان [ از ديگران ] مىستانم و اين مرد - اشاره به عمرو بن اهتم - اين حقيقت را مىداند » .
در اين هنگام عمرو بن اهتم گفت : « او قوى و مقتدر ، مدافع همسايگان و فرمانروايى در ميان فرمانبران از اوست » .
زبرقان [ كه انتظار توصيفى بيشتر را داشت ] گفت : « اى رسول خدا ( ص ) او جز آنچه گفت دربارهء من مىداند و اينك چيزى جز حسد او را از اظهار آنچه مىداند باز نداشته است » .
عمرو بن اهتم رو به او كرد و گفت : « من بر تو حسادت بورزم ؟ ! تو پست مايه ، تازه به ثروتى رسيده ، فرزند پدرى نابخرد و خود فردى بىمقدار در ميان خاندانى . وى آنگاه خطاب به رسول خدا ( ص ) چنين به سخنان خود ادامه داد : « اى رسول خدا ( ص ) به خداوند سوگند من در آنچه ابتدا گفتم راست گفتم و در آنچه نيز اخيرا اظهار داشتم دروغى بر زبان نياوردم ، امّا من مردى هستم كه اگر خشنود شوم بهترين آنچه را مىدانم بر زبان مىآورم و اگر به خشم واداشته شوم زشتترين آنچه بدان دست يابم را بر زبان مىرانم » .
در اين هنگام رسول خدا ( ص ) فرمود : « براستى بيان يك سحر است و [ شعر نيز يك حكمت ] » « 7 » .
شايد اين گفتگو در جريان ملاقات آنان با رسول خدا ( ص ) براى درخواست آزادى اسيرانشان صورت گرفته و بنابراين از آنجا كه اين ملاقات با چنين هدفى صورت مىگرفته است نمىتوان اين ملاقات را يك هيأت به مفهومى كه در اينجا در نظر داريم دانست ، هيأتى كه براى اظهار اسلام آمده باشد .
هامش
( 7 ) - البداية و النهاية ، ج 5 ، ص 45 . - م .