زمين [ با همهء گشادگى ] بر آنان تنگ شد و خود نيز دلگير شدند و دريافتند كه پناهنگاهى در مقابل خداوند جز رو به سوى او آوردن ندارند .
اينك ادامهء اين ماجرا و سخن از اين گروه ، از روحيّه و از برخورد مسلمانان با آنان را به يكى از اين سه تن يعنى كعب بن مالك وا مىگذاريم تا از آنچه در انديشهء او مىخليد ، از آنچه ديد و از صبر بىنظيرى كه از خود نشان داد سخن بگويد . در البداية و النهاية از زبان او چنين مىخوانيم :
« من به حضور رسول خدا ( ص ) رسيدم و چون بر او سلام كردم آن حضرت لبخند خشم و ناخشنودى بر لب گرفت و سپس گفت : « پيش آى » . من پيش رفتم و در مقابل آن حضرت نشستم . آنگاه به من فرمود : « چه چيز تو را از همراهى با سپاه بازداشت ؟ آيا چنين نيست كه شترى براى خود خريده بودى ؟ »
من كه مقدارى از قدرت مجادله و سخن گفتن برخوردار بودم در پاسخ گفتم : « آرى اينچنين است . امروز اگر من در پيشگاه كسى از مردم دنيا جز تو نشسته بودم مىتوانستم با طرح بهانهاى از ناخشنودى او بگريزم . امّا به خداوند سوگند مىدانم كه در حضور تو امروز اگر دروغى بگويم تا تو از طريق آن از من خشنود شوى انتظار آن را دارم كه فردا خداوند [ با آگاه ساختن تو از حقيقت امر ] تو را از من ناخشنود سازد و اگر نيز راستى بگويم در اظهاراتم مايهء ملامت را بر من خواهى يافت . اينك من در اين باره تنها به عفو خداوند اميد دارم . نه ، به خداوند سوگند من هيچ بهانه و عذرى نداشتهام و به خداوند سوگند آن هنگام كه از همراهى با تو خوددارى ورزيدهام هرگز تو از من قويتر و توانگرتر نبودهاى » .
رسول خدا ( ص ) در پاسخ من فرمود : « اين سخن راستى است . پس برخيز [ و برو ] تا خداوند دربارهء تو حكم كند » .
من برخاستم و رفتم و پس از آن گروهى از خاندان من بنى سلمه به سراغم آمدند و گفتند : تا پيش از اين تو را چنين نديده بوديم و اگر گناه و كوتاهيى كرده باشى از بهانه آوردن و توجيه آن درمانده شوى و اكنون نيز گمان نداشتيم تو نتوانى عذرهايى شبيه آنچه ديگر افرادى كه از شركت در سپاه خوددارى ورزيده بودند مىآوردند بياورى . براى تو همين مقدار در از ميان رفتن گناهت كافى و بسنده بود
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 442
مساهمون: حسين صابري
ص٤٤٢