كنار باغ ابو قتاده كه پسر عمو از نزديكترين دوستان و بلكه دوست داشتنىترين دوستم بود رفتم و بر بالاى ديوار رفته ، سلام كردم و - به خداوند سوگند - او حتّى پاسخ سلام مرا نداد . در اين هنگام گفتم : « اى ابو قتاده ، تو را به خداوند سوگند مىدهم آيا به من مىآموزى كه دوستى خدا و رسول و خشنودى آنان در چيست ؟ » امّا او سكوت گزيد و من ديگر بار سخن خود را تكرار كردم و او را سوگند دادم ، ولى او باز هم سكوت كرد و من براى سومّين بار او را مخاطب سخنان خود ساختم و سوگند دادم و اين بار گفت : « خدا و رسول او خود بهتر مىدانند » . در پى اين سخن اشك از ديدگانم فرو ريخت ، به او پشت كردم و از ديوار پايين آمدم .
در همين ايّام روزى در بازار مدينه راه مىرفتم كه يكى از نبطيان ساكن شام كه موادّ غذايى براى فروش به مدينه آورده بود از مردم پرس و جو مىكرد كه « كعب بن مالك كجاست ؟ » و مردم نيز در پاسخ او به سوى من اشاره كردند . آن مرد نزد من آمد و نامهاى از امير غسّان به من داد كه در آن چنين آمده بود : « بارى ، به من خبر رسيده كه دوست تو [ اشاره به پيامبر ( ص ) ] با تو جفا كرده است و اين در حالى است كه خداوند به تو اجازه نداده در سرزمين ذلّت و خوارى و در زبونى به سر برى . به ما بپيوند تا با تو همدردى و همراهى كنيم » .
هنگامى كه اين نامه را خواندم با خود گفتم : « اين نيز بلايى ديگر است » .
آنگاه تنورى را برافروختم و نامه را در آتش سوزاندم .
چهل روز را در اين وضعيّت پشت سر گذاشتيم و در اين زمان بود كه فرستادهء رسول خدا ( ص ) نزد من آمد و گفت : « رسول خدا ( ص ) فرمانت مىدهد كه از همسرت دورى گزينى » . گفتم : « او را طلاق دهم ؟ با او چكار كنم ؟ » او گفت : « طلاقش مده ، بلكه فقط از او دورى گزين و با او همبستر مشو » .
پيامبر ( ص ) براى آن دو نفر ديگر نيز پيامى همانند اين فرستاد .
در پى اين پيام رسول خدا ( ص ) به همسرم گفتم : « به خانوادهء خود بپيوند و با آنان باش تا خداوند در اين ماجرا حكم كند » .
در اين ميان زن هلال بن اميّه به حضور رسول اكرم ( ص ) رسيد و گفت : « اى رسول خدا ( ص ) هلال بن اميّه پيرمردى ناتوان است و خدمتگزارى
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 444
مساهمون: حسين صابري
ص٤٤٤