فرو مىريخت چشمهاى پر فيض بر جوشيد .
درگذشت يك سرباز
692 - فرمانده بايد سربازان خود را دوست داشته باشد و به سان مادرى كه نسبت به فرزند خويش مهر مىورزد به آنان مهر ورزد ، چرا كه آنان در حالى براى نبرد حاضر شدهاند كه از مال اندوزى صرف نظر كرده زن و فرزند و آسايش و راحتى را رها كرده و در راه خدا جان خويش بر كف گرفتهاند و با چنين شرايطى براى آنان جز بهشت جاويد در آن سراى و جلوههاى تكريم در اين سراى پاداشى سزا نيست .
در راه بازگشت از همين غزوه بود كه يكى از سربازان بدرود حيات گفت . او عبد اللّه ذو البجادين از مؤمنان راستين و مجاهد بود كه در راه خدا و در راه اسلام در مقابل خاندان خود [ كه مخالف مسلمانى او بودند ] چندان مقاومت ورزيد كه حتّى لباس او را از او گرفتند . وى در جريان اين غزوه وفات يافت و پس از وفات او رسول خدا ( ص ) و ابو بكر دفن او را بر عهده گرفتند .
اكنون ادامهء اين ماجرا را از ابن كثير مىشنويم :
ابن اسحاق مىگويد : از عبد اللّه بن مسعود روايت شده است كه مى گفت : « من كه در غزوهء تبوك همراه رسول خدا ( ص ) بودم در نيمه شبى برخاستم و از دو شعله آتشى در سويى از اردوى سپاه ديدم . پس بدان سوى نگريستم و به تعقيب ماجرا پرداختم . ناگاه رسول خدا ( ص ) و ابو بكر و عمر را مشاهده كردم و ديدم كه عبد اللّه ذو البجادتين وفات يافته است و آنان براى او قبرى كندهاند و رسول خدا ( ص ) خود در درون قبر ايستاده و عمر و ابو بكر جنازه را به قبر نزديك مىكنند و آن حضرت نيز مىفرمايد : « برادرتان را نزديك من آوريد » . آن دو نيز جنازه را نزديك بردند و چون آن را آمادهء گذاشتن در قبر كردند رسول خدا ( ص ) فرمود : « پروردگارا من از اين مرد راضىام تو نيز از او راضى و خشنود باش » .
ابن اسحاق مىگويد از آن پس ابن مسعود مىگفت : « اى كاش من صاحب آن قبر بودم » .