تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
براى كسرى نامه‌اى نوشتم [ و او آن را پاره كرد ] و خداوند نيز او و سلطنت او را نابود خواهد كرد . . . من همچنين براى مردى كه تو از نزد او آمده‌اى نامه‌اى نوشته‌ام و او آن را با احترام گرفته و تا زمانى كه در زندگى خيرى باشد مردم از او بيم خواهند داشت » . تنوخى مىگويد : در اين هنگام من با خود گفتم : اين يكى از آن سه نكته‌اى است كه قيصر به من سفارش كرده بود . آنگاه تيرى از تركش خود درآوردم و در كنار شمشيرم قرار دادم . سپس او نامه را به مردى كه در سمت چپ او قرار داشت داد [ تا آن را بخواند ] . در اين هنگام من گفتم : « اين مردى كه نامه را مىخواند كيست ؟ » گفتند : « معاويه » . در همين حال كه او نامه را مىخواند ديدم در آن چنين نوشته است كه « تو مرا به بهشتى كه ابعاد آن همه زمين و آسمانهاست و براى پرهيزگاران آماده شده فرا مىخوانى . اينك پرسش اين است كه پس دوزخ در كجا خواهد بود ؟ » رسول خدا ( ص ) در پاسخ اين پرسش فرمود : « سبحان اللّه ! پس هنگامى كه روز مىآيد شب كجاست ؟ » . من در پى شنيدن اين پاسخ تير ديگرى از تيردان درآوردم و آن را در [ كنار ] غلاف شمشير خود قرار دادم . هنگامى كه خواندن نامه به پايان رسيد او به من فرمود : « تو فرستاده‌اى به ميان ما هستى و بر ما حقّى دارى . امّا ما مسافريم و دور از آبادى و اگر مىتوانستى چيزى نزد ما بيابى همان را به عنوان هديه به تو مىداديم » . در اين هنگام از ميان گروهى از مردم مردى صدا زد كه « من به او هديه‌اى مىدهم » . به من گفته شد آن مرد عثمان است . پس از آن پيامبر ( ص ) فرمود : « كدام يك از شما اين مرد را همراهى مىكند ؟ » در پاسخ او جوانى از انصار گفت : « من » . پس او برخاست و من نيز برخاستم و چون تقريبا از آن مجلس بيرون رفته بوديم رسول خدا ( ص ) مرا صدا زد كه « اى مرد تنوخى برگرد » . من نيز شتابان برگشتم و چون در پيشگاه او ايستادم جامه از روى شانه برگرفت و فرمود : « اين همان نشانه است . اكنون مىتوانى
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 423 | حسين صابري / محمد أبو زهرة