چنين روايت مىكند :
« . . . سپس قيصر مردى از اعراب را كه گماشتهء وى بر جمع آورى ماليّات از اين قوم بود فرا خواند و به وى گفت مردى امين و عرب زبان بياور تا او را پيش اين مرد بفرستم و او جواب نامهاش را [ نامهاى كه قبلا از سوى رسول خدا ( ص ) به هرقل نوشته شده بود ] ببرد .
آن گماشته نيز مرا به حضور قيصر برد و وى نامهاى به من داد و گفت :
« اين نامه را براى آن مرد ببر و آنچه از او شنيدى به ذهن بسپار و سه نكته را برايم تحقيق كن و پاسخ آن را بياور : يكى اين كه ببينى آيا او از نامهاى كه قبلا برايم فرستاده و در آن چيزهايى گفته يادى خواهد كرد ، ديگر اين كه ببينى هنگامى كه نامهء مرا مىخواند در پاسخ تو نامى از شب به ميان مىآورد و سوّم اين كه بنگرى آيا در پشت او چيزى كه براى تو تازگى داشته و تو را به ترديد وادارد خواهد بود يا نه » .
تنوخى مىگويد : « پس من با نامه قيصر روانه شدم تا آن كه در تبوك به حضور او رسيدم و او را در ميان اصحاب خود و در حالى كه در كنار [ چاه ] آبى زانوهايش را در بغل گرفته و نشسته بود ديدم . من كه پيامبر را نمىشناختم از اصحاب پرسيدم : « پيامبر كجاست ؟ » در پاسخم گفته شد : « اين همان پيامبر است » .
پس من قدم زنان بدان سوى رفتم . در مقابل او نشستم و نامهاى را كه آورده بودم در اختيار آن حضرت قرار دادم . او نامه را بر دامن خود نهاد و آنگاه به من گفت : « از چه جماعت و قبيلهاى هستى ؟ » من گفتم : « فردى از تنوخ هستم » .
گفت : « آيا تو را به آيين اسلام حنفى و آيين پدرتان ابراهيم تمايلى هست ؟ » من در پاسخ اظهار داشتم : « من فرستاده قومى هستم و بر دين همان كسان و از آن دين باز نمىگردم مگر آن كه به ميان آنان برگردم » .
در پى اين گفتهها ، او خندهاى كرد و فرمود : « تو نمىتوانى آن را كه خود دوست دارى هدايت كنى ، بلكه اين خداوند است كه هر كه را دوست بدارد هدايت مىكند و او به هدايت يافتگان آگاهتر است » « 14 » . اى برادر تنوخى ، من
هامش
( 14 ) - قصص / 56 .