تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
ابى طالب و آن مجاهد شجاع آن را فرماندهى مىكرد گريختند و اموال و زنان خود را بر جاى گذاشتند . سپاه مسلمانان زنان اين خاندان ، و از جمله دختر حاتم طايى و خواهر عدىّ بن حاتم را كه يك مسيحى بود و به شام گريخته بود اسير كردند و در انبار توشهء عدّى نيز سه شمشير و سه زره يافتند . على ( ع ) ابو قتاده را مأمور اسيران و عبد اللّه بن عتبك را مأمور مراقبت از چهارپايان و نقره‌ها و ديگر غنايم كرد و آنگاه به تقسيم غنايم در ميانهء راه پرداخت و از تقسيم كردن اسيران خوددارى كرد ، اين كار را به رسول خدا ( ص ) در مدينه واگذاشت . پس از آن كه اسيران را به مدينه آوردند دختر حاتم طايى به حضور رسول اكرم ( ص ) رسيد و گفت : « آن كه به سفر رفته است [ اشاره به عدّى ] كه با ما نيست و پدر نيز بدرود حيات گفته و ما را تنها گذاشته است . اينك من زنى ناتوانم كه هيچ خدمتكارى ندارم . خداوند بر تو منّت نهد ، بر من منت نه و اگر صلاح مىدانى مرا آزاد كن و به شماتت ديگر طوايف عرب گرفتارمان مساز كه من دختر پيشواى خاندان خود هستم و پدرم درماندگان را پناه مىداد ، گرفتاران را رهايى مىبخشيد ، گرسنگان را سير مىكرد ، برهنگان را مىپوشاند ، ميهمانان را گرامى مىداشت ، ديگران را اطعام مىكرد و بر همگان سلام مىكرد و هيچ نيازمندى را نوميد برنمىگرداند . من دختر حاتم طائىام » . پيامبر اكرم ( ص ) بر حال او دل سوزاند و براى كاستن از نگرانى و ترس او و رام كردن و آشنا كردن او از پدرش به نيكى نام برد و سپس فرمود : « اى كنيزك ، اين كه گفتى همه صفات مؤمنان است و اگر پدرت مسلمان مىبود بر او رحمت مىطلبيديم » . آنگاه به ديگران فرمود : « اين زن را آزاد كنيد كه پدرش مكارم اخلاق را دوست مىداشت » . روايت مىشود كه آن زن در مقام دعا به رسول خدا ( ص ) گفت : « پروردگارا