پس كعب برخاست و در حالى كه رسول خدا ( ص ) او را نمىشناخت در كنار آن حضرت نشست و گفت : « اى رسول خدا ، كعب بن زهير توبه كرده ، مسلمان شده و براى امان گرفتن از شما آمده است » . پيامبر ( ص ) فرمود : « آيا تو امان او را پذيرفتهاى و او را امان دادهاى ؟ » كعب گفت : « اگر من او را بياورم آيا امان داده مىشود ؟ » آن حضرت فرمود : « آرى » . در اين هنگام گفت : « اى رسول خدا ( ص ) من همان كعب بن زهير هستم » . در پى اظهار اين سخن يكى از انصار از ميان جمع انصار كه آنجا بودند برخاست و به سوى او دويد و گفت : « اى رسول خدا ، دشمن خدا را به من واگذار تا او را گردن بزنم » . امّا پيامبر ( ص ) فرمود : « از او دست بردار كه او از آنچه در گذشته داشته دست كشيده ، توبه كرده و [ بدين جا ] آمده است » .
با توجّه به اين كه هيچ كس از مهاجرين دربارهء او سخنى نگفتند ، چنان كه گفته مىشود ، كعب بر اين گروه از انصار خشمگين شد ، هر چند البتّه خشم او به كسانى كه رسول خدا ( ص ) را يارى و پناه داده بودند ضررى نمىرساند .
كعب در مدينه و در حضور رسول اكرم ( ص ) قصيدهاى خواند و در آن به مدح آن حضرت پرداخت . اين قصيده توجّه و مهر پيامبر را كه بزرگوار و هر سخن پاكى را پذيرا بود برانگيخت .
اينك از آنجا كه گفته شده است « برخى از شعرها حكمت است » و نيز به سبب والايى و اهميّت موضوع قصيدهء كعب مناسب است ابياتى از آن را بياوريم . او در مطلع قصيدهء خود چنين مىگويد :
« سعاد از من بريد و امروز دلم پريشان است و هراسان در پى او و در بند محبّت او كه هنوز از آن آزاد نشده است » « 13 » .
كعب پس از آن كه از سعاد - كه به روايتى همسر او بوده و از او جدا شده
هامش
( 13 ) - اين قصيده كه به لاميه كعب بن زهير مشهور است با اين مطلع آغاز مىشود :« بانت سعاد فقلبى اليوم متبول * متيّم اثرها لم يفد مكبول »- م .