كند ، يا دربارهء صدق و راستى اين گفته تحقيق كند و يا آن كه اين گروه را خلع سلاح كند . امّا او چنين نكرد و بلكه پس از آن كه آنان به فرمان او سلاح بر زمين نهادند ، در حالى كه چنين حقى نداشت آنان را به اسارت درآورد و حتّى به عنوان بردگانى در اختيار افراد سپاه خود قرار داد و اين در حالى بود كه وى حق چنين كارى را نداشت ، بلكه اكنون كه بر خلاف وظيفهء خود آنان را به اسارت درآورده باز هم لازم بود آنان را به عنوان اسير به پيشگاه رسول خدا ( ص ) برد تا آن كه خود بدانچه حكم و فرمان خداوند است در مورد آنان داورى كند . با همهء اينها در سحرگاهان خالد بن وليد بانگ زد كه « هر كس اسيرى در اختيار دارد او را گردن بزند . در پاسخ اين دعوت خالد بنى سليم اسيرانى را كه به فرمان خالد گرفتار آنان شده بودند به قتل رساندند ، ولى مهاجران و انصار و اصحاب حقيقى رسول خدا ( ص ) اسيرانى كه در اختيار داشتند نزد آن حضرت روانه كردند و آنان را بدان سبب كه كشتن اسير مسلمان جايز نيست به قتل نرساندند .
در اين ماجرا چنين به نظر مىرسد كه يكى از افراد مورد تهاجم به نام جحدم با درك نيّت خالد و پى بردن به اين كه او نيّاتى اسلامى در سر ندارد پس از آن كه خالد از مردم خواست سلاح را بر زمين بگذارند به آنان گفت : « اى بنى جذيمه ، اين خالد است ، اين خالد است . به خداوند سوگند پس از بر زمين نهادن سلاح چيزى جز اسارت و پس از اسارت چيزى جز كشته شدن نخواهى بود » .
پس از اين برخورد خالد يكى از افراد آن گروه خود را به رسول خدا ( ص ) رساند و ماجرا را به آن حضرت اطّلاع داد . آن بزرگ نيز پرسيد : « آيا كسى هم به وى اعتراض كرد ؟ » آن مرد گفت : « مردى ميان قامت و سفيد چهره و مردى بلند قد و موى آشفته عليه او اعتراض كردند و بشدّت با او روبرو شدند » . در اين هنگام عمر بن خطاب كه آنجا بود گفت : « اى رسول خدا ( ص ) آن مرد نخست فرزندم عبد اللّه و ديگرى سالم غلام ابو حذيفه است » .
پس از آن كه اين خبر به رسول خدا ( ص ) رسيد آن حضرت دست خود را به
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 308
مساهمون: حسين صابري
ص٣٠٨