اكرم ( ص ) نيز پرسيد : « آيا چيزى ديدى ؟ » او گفت : « نه » . فرمود : « پس به همان جا برگرد كه بت را نابود نكردهاى » . خالد خشمگين و در حالى كه شمشير خود را بر كشيده بود ديگر بار روانه شد . اين بار زنى سياه چهره برهنه و موى ژوليده بيرون آمد . پس خالد بر سر آن زن بانگ زد و شمشير خود را بر او فرود آورد و او را به قتل رسانده ، آنگاه نزد رسول اكرم ( ص ) بازگشت و ماجرا به ايشان باز گفت . در اين هنگام آن حضرت فرمود : « اين همان عزّى است و ديگر در اين سرزمين پرستش نخواهد شد » .
چنين بر مىآيد كه آن زن پنهان بود و ديده نمىشد و به همين سبب نيز براى بار اوّل خالد او را مشاهده نكرده بود ، امّا چون در بار دوّم با اين يقين كه او ديده خواهد شد شمشير خود را بالا برد و بدان سوى روانه شد او را مشاهده كرد و به قتل رساند .
گفتنى است كه اين بت در نخله قرار داشت و از آن قريش و بنى كنانه و بزرگترين بت آنان بود و بنى شيبان عهدهدار توليت اين بت و بتخانه بودند .
پس از اين سريه ، رسول خدا ( ص ) عمرو بن عاص را براى نابود كردن سواع بت هذيل روانه كرد . او به سراغ بت رفت و در آنجا با نگهبان آن مواجه شد . آن مرد از او پرسيد : « چه مىخواهى ؟ » او گفت : « رسول خدا ( ص ) مرا فرمان داده است كه اين بت را در هم بشكنم » . آن مرد گفت : « توان چنين كارى را ندارى » و عمرو پرسيد : « چرا ؟ » . او نيز گفت : « با نيرويى غيبى از اين كار باز داشته خواهى شد » .
امّا عمرو در پاسخ او گفت : « واى بر تو كه هنوز نيز در انديشهاى باطلى . آيا اين بت مىتواند بشنود يا ببيند ؟ » او پس از اين سخن به بت نزديك شد و به كمك همراهانش آن را در هم شكست و سپس به مأمور مراقبت آن بت گفت : « چگونه ديدى ؟ » او نيز در پاسخ گفت : « تسليم خداوند متعال شدم » .
اين ماجرا نشان مىدهد كه چگونه ايمان آن مردم به بتها اساسى جز پندارهاى نادرست نداشت و به همين سبب نيز هنگامى كه باطل بودن آن پندارها روشن
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: حسين صابري
ص٣٠٥