مأيوس و نااميد شد .
سريهء خالد بن وليد به جذيمه
642 - پس از در هم شكسته شدن عزّى از سوى خالد بن وليد رسول خدا ( ص ) او را به سوى طايفهء جذيمه از قبيلهء كنانه فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند .
هدف او از اين اعزام جنگ نبود ، چرا كه پس از آن كه قريش و مردم مكّه فرمانبر رسول خدا ( ص ) شدند ديگر جنگى در مكّه و روستاها و مناطق اطراف آن معنى نداشت و نيازى به آن نبود و همچنين خيانت و عذر و مكرى نيز از سوى آنان نبود تا نيازى به سركوب آن و مجازات آنان بدين سبب وجود داشته باشد .
رسول خدا ( ص ) خالد را به همراه گروهى از بنى سليم بن منصور و بنى مدلج بن مرة و نيز جمعى از مهاجرين و انصار از قبيل عبد اللّه بن عمرو سالم غلام حذيفه روانهء مأموريّت ساخت و شمار اين سپاه اعم از بنى سليم و بنى مدلج و انصار و مهاجرين به سيصد و پنجاه تن مىرسيد .
خالد به هنگام رويارويى با بنى جذيمه از آنان پرسيد : « شما چه گروهى و بر چه عقيدهاى هستيد ؟ » گفتند : « مسلمانيم و نماز به جاى مىآوريم ، محمّد ( ص ) را مورد تصديق قرار دادهايم در محلات خود مسجد ساختهايم و در آن اذان گفتهايم » .
در اين شرايط وظيفهء خالد آن بود كه از نبرد با آنان خوددارى كند ، زيرا رسول اكرم ( ص ) او را براى يك نبرد اعزام نكرده ، بلكه هدف آن حضرت از اعزام او هدايت و تبليغ بود . امّا خالد از اين سر بر تافت و تنها خواهان نبرد با آنان شد و اين كار خود را نيز چنين توجيه كرد كه آن گروه سلاح بر دوش گرفتهاند . وى به همين سبب نيز از آنان پرسيد : « پس چرا اگر مسلمانيد سلاح برگرفتهايد ؟ » آنان در پاسخ گفتند : « ميان ما و گروهى از اعراب سابقهء دشمنى وجود دارد و ما چون شما را از دور ديديم گمان كرديم و از اين ترسيديم كه همان گروه باشيد » .
در اينجا وظيفهء خالد آن بود كه به شنيدن اين سخن قانع شود و به همين بسنده