خدايى سلام و درود خدا بر تو باد » .
سعيد بن مسيب روايت مىكند كه مردانى از بنى هاشم براى گرفتن كليد كعبه دست پيش آوردند ، امّا رسول خدا ( ص ) آن را به عثمان بن طلحه باز گرداند .
637 - با اين همه گذشت و گشادهرويى كه بىمهرترين و جفاكارترين دلها را به خود نزديك مىسازد و با اين عفو بزرگوارانهاى كه هر گريزانى را باز مىآورد و هر دور شوندهاى را به نزديك فرا مىخواند و مىآورد ، هنوز نيز ضعف ايمان و كينههاى جاهلى در دل برخى از قريش باقى بود ، آن سان كه چون رسول خدا ( ص ) بلال را فرمان داد تا بر بام كعبه رود و اذان گويد با بلند شدن صداى اذان او ، در حالى كه ابو سفيان بن حرب ، عتاب بن اسيد ، حارث بن هشام و تنى چند از اشراف قريش در آستانهء كعبه نشسته بودند ، عتاب رو به ديگران كرد و گفت : « خداوند بر اسيد منت گذاشت و او را گرامى داشت كه زندهاش نگذاشت تا اين صدا و سخنى را كه او را به خشم مىآورد نشنود » ، حارث نيز گفت : « اگر من مىدانستم كه او بر حق است از او پيروى مىكردم » و بالاخره ابو سفيان هم اظهار داشت : « من هيچ سخن نمىگويم كه اگر چيزى بگوييم اين ريگها خبر را براى او خواهد برد » .
آنان اين سخنان را در حالى كه رسول خدا ( ص ) آنجا نبود آهسته با يكديگر زمزمه كردند . امّا در پى آن رسول اكرم ( ص ) به ميان آنان آمد و فرمود : « من از آنچه گفتهايد اطّلاع يافتهام » . سپس آن حضرت آنچه را آنان گفته بودند بديشان بازگو فرمود و در اين هنگام عتاب گفت : « تو براستى رسول خدايى . به خداوند سوگند هيچ كس از آنان كه با تواند از اين سخنان آگاهى نيافت تا بگوييم او به تو خبر داده است » .
638 - عفو عمومى از سوى رسول خدا ( ص ) شامل همهء مردم مكّه مىشد و تنها در اين ميان نه نفر وجود داشتند كه آن حضرت خون آنان را هدر رفته و كشتن آنان را مباح اعلام كرد ، هر چند به پردههاى كعبه آويزان شده باشند . اين گروه عبارت بودند از : عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح ، عكرمة بن ابى جهل - البتّه تا پيش
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 296
مساهمون: حسين صابري
ص٢٩٦