مىخواند ! اگر برادرم در اين باره از من پيروى مىكرد بر مركب مىنشستيم و به حضور محمّد ( ص ) مىآمديم ، به او ايمان مىآورديم و او را تصديق مىكرديم . امّا برادرم به سلطنت خويش فريفته از آن است كه آن را رها كند و مشكلى در اين باره براى خود به وجود آورد » .
عمرو مىگويد : در اين هنگام من گفتم : « اگر او اسلام بياورد رسول خدا ( ص ) او را پيشواى قوم خود قرار خواهد داد تا وى از ثروتمندان ملّت خويش زكات بگيرد و در اختيار نيازمندان آنها قرار دهد » . او گفت : « اين چه شيوهء نيكى است ! اين زكات كه مىگويى چيست ؟ » من براى او از زكاتى كه رسول خدا ( ص ) در همه اموال حتى در شتران قرار داده سخن گفتم و او گفت : « آيا اين زكات از گوسفندان ما كه در بيابانها مىچرند و از گياه و علف آنجا استفاده مىكنند و از آب چشمههاى بيابان سيراب مىشوند ستانده مىشود ؟ » گفتم : « آرى » و او گفت : « به خداوند سوگند گمان ندارم قوم من با اين سرزمين دور و فراوانى شمارشان بتوانند چنين چيزى را بپذيرند و انجام دهند » .
پس از اين مناظره و پس از پرس و جويى كه عبد يعنى برادر كوچكتر انجام داد كه از تمايل او به پذيرش اسلام حكايت داشت ، عمرو بن عاص به ديدار برادر بزرگتر كه فرمانرواى اصلى اين سرزمين بود رفت .
ادامهء اين ماجرا را از زبان عمرو مىشنويم كه او خود بهتر از هر كسى مىتواند آنچه را رخ داده است تصوير كند .
او مىگويد : چند روز بر در قصر او ماندم و در اين مدّت از طريق برادرش عبد با او در تماس بودم و او همه اخبار مرا از برادرش مىگرفت تا آن كه امير مرا فرا خواند و بر او وارد شدم . در اين هنگام اطرافيان او بازويم را گرفتند ، امّا او گفت : « وى را رها كنيد » . رهايم كردند و پيش رفتم . چون خواستم بنشينم ، آنان اجازه ندادند كه بنشينم . پس به آن امير نگريستم و گفت : « سخن بگوى » .
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: حسين صابري
ص٢٥٠