تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
عمرو عاص مىگويد : پس او از من پرسيد : « از چه زمان پيرو او شدى ؟ » گفتم : « دير زمانى نيست كه در حضور نجاشى بودم و آنجا اسلام آوردم » . عمرو مىگويد : سپس به او اطّلاع دادم كه نجاشى اسلام آورده است و او نيز پرسيد : « پس وضع سلطنت او به كجا انجاميد ؟ » گفتم : « مردم كار او را پذيرفتند و از او پيروى كردند » . پرسيد : « كشيشها و راهبان نيز ؟ » گفتم : « آرى » او گفت : « اى عمرو ، هيچ خصوصيّتى رسوا كننده‌تر از دروغ در مرد يافت نمىشود » . گفتم : « من دروغ نگفته‌ام و اين كار را در آيين خود نيز روا نمىدانيم » . او پرسيد : « آيا هرقل نيز از ماجراى اسلام آوردن نجاشى اطّلاع يافت ؟ » گفتم : « آرى » گفت : « از چه طريق اين خبر را دريافتى ؟ » در پاسخ گفتم : « نجاشى هر سال مبلغى به عنوان ماليّات براى هرقل مىفرستاد . امّا زمانى كه اسلام آورد و محمّد ( ص ) را تصديق كرد از پرداخت آن خوددارى ورزيد و گفت : « به خداوند سوگند ، اگر حتى يك درهم از من بخواهد به او نخواهم داد » اين گفتهء او نيز به هرقل رسيد و در اين هنگام برادر هرقل به او گفت : « آيا اجازه مىدهى برده‌ات ماليّات تو را نپردازد و به دين غير تو كه يك دين تازه و يك بدعت است درآيد ؟ » هرقل نيز در پاسخ برادر خود گفت : « مردى به دينى تمايل يافته و آن را براى خود انتخاب كرده است . اينك مىگويى من با او چه كنم ؟ ! به خداوند سوگند اگر حرص سلطنت خود را نداشتم همان كارى را كه او كرده مىكردم » . عمرو مىگويد : چون اين سخنان را به پايان بردم عبد گفت : « اى عمرو به گفته‌هايت بينديش ! چه مىگويى ؟ » گفتم : « به خداوند سوگند به تو راست گفته‌ام » . در اين هنگام عبد به من گفت : « به من بگو آن مرد [ پيامبر ] به چه چيز فرمان مىدهد و از چه چيز باز مىدارد ؟ » گفتم : « او مردم را به طاعت خداى - عزّ و جلّ - فرمان مىدهد و از نافرمانى او نهى مىكند . او به نيكى كردن و صلهء رحم به جاى آوردن امر مىكند و از ستم و تجاوز ، از زنا ، از خمر و از پرستش سنگ و بت و صليب نهى مىفرمايد » . او گفت : « چه نيكوست آنچه وى مردم را به آن فرا