تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
كامل نداده بود ، چه اين كه او در صدد آشنايى با اسلام برآمد ، در حالى كه هدف كسرى چيزى جز اين بود . به هر حال آن دو مرد به قصد رسول خدا ( ص ) از يمن روانه شدند . « آن دو به طايف رسيدند و در آنجا مردى از قريش را يافتند و دربارهء رسول خدا ( ص ) از او پرسش كردند . آن مرد نيز گفت : « او در مدينه است » . در پى مشاهدهء اين دو مرد مردم طايف و قريش شادمان شدند و به همديگر گفتند : « مژده‌تان باد كه كسرى شاه شاهان كمر همّت به نابودى او بسته است و ديگر از ناحيهء اين مرد آسوده خاطر شديد » . آن دو فرستاده از طايف بيرون آمدند و خود را به مدينه رساندند ، بر رسول خدا ( ص ) وارد شدند و يكى از آن دو سخن آغاز كرد و گفت : شاهنشاه كسرى به شاه بازام نامه نوشته و از او خواسته است كسى را روانه كند تا تو را به حضور او برد و اينك بازام مرا فرستاده تا به همراه من نزد كسرى روانه شوى و اگر چنين كارى را انجام دهى شاه براى تو نامه‌اى به حضور شاهنشاه خواهد فرستاد كه تو را سودمند خواهد افتاد و او را از آزار تو باز خواهد داشت و اگر نيز از اين كار خوددارى كنى پادشاه كسى است كه تو خود از او آگاهى دارى و مىدانى كه تو و قومت را هلاك خواهد ساخت و سرزمين تو را نابود خواهد كرد » . از آنجا كه آن دو محاسن خود را تراشيده و تنها سبيل خود را بلند گذاشته بودند ، رسول خدا ( ص ) در پاسخ سخن آنان تنها به آنان نگريست و فرمود : « واى بر شما ! چه كسى شما را به چنين چيزى فرمان داده است ؟ » گفتند : « پروردگارمان ( يعنى كسرى ) » . رسول اكرم ( ص ) فرمود : « امّا پروردگار من مرا به بلند گذاردن محاسن و چيدن سبيل فرمان مىدهد » . سپس آن حضرت اضافه كرد : « برگرديد و فردا به ديدار من آييد » . در اين ميان از آسمان به رسول خدا ( ص ) خبر رسيد كه خداوند شيرويه فرزند كسرى را بر او چيره ساخته و وى پدرش را در فلان ماه و فلان ساعت به قتل رسانده است . پس از آن پيامبر ( ص ) آن دو فرستاده را خواست و اين خبر را به آنان اطّلاع
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 237 | حسين صابري / محمد أبو زهرة