تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
او در پى خوانده شدن نامه آن را پاره كرد و رسول خدا ( ص ) نيز - چون اطّلاع يافت - دعا كرد كه سلطنت او از هم پاشيده شود . او به اين نيز بسنده نكرد كه نامه را پاره كند ، بلكه در پى قتل رسول خدا ( ص ) نيز بر آمد و باز هم به كارگزار خود در يمن نامه نوشت كه « دو مرد از دلاوران خود به سراغ اين مرد در حجاز بفرست تا او را به حضور من آورند » . او ساده لوحانه گمان مىكرد كه در بند كشيدن محمّد ( ص ) و آوردن او به حضور وى آن هم به وسيلهء دو نفر كارى سهل و آسان است . وى از ياد برده بود كه چگونه در نبرد ذى قار اعراب شكست سختى بر او وارد كرده بودند و اينك قدرت محمّد ( ص ) و سپاهش از قدرت اعراب در نبرد ذى قار كمتر نبود . امّا اين غرور و نخوت است كه هر گاه بر كسى چيره شود وى را تا آنجا به پرتگاه هلاكت مىكشاند كه مايهء عبرت ديگران شود . در پاسخ اين نامه كسرى كارگزار او در يمن در پى برآوردن اين خواسته غير معقول برآمد و باز ام قهرمان را كه منشى و مأمور مالى دستگاه او بود به همراه مرد ديگرى به نام حرحوره به مدينه روانه كرد و نامه‌اى به همراه آن دو براى رسول خدا ( ص ) نوشت و فرمان داد كه آن حضرت با آن دو به سوى كسرى رود ! از ظاهر امر چنين بر مىآيد كه كارگزار كسرى در يمن قصد آزار رسول خدا ( ص ) را نداشت ، بلكه مىخواست اطّلاعاتى در مورد آن حضرت به دست آورد . وى تنها اين نامه را براى خشنود كردن كسرى نوشت در حالى كه عملا بنا به تصميم خود كار مىكرد و در پى كسب اطّلاعات بيشتر بود . اين گونه است كه شاهان مغرور مىشوند و گمان مىكنند كه دلهاى مردم همه در فرمان آنهاست و اين در حالى است كه مردم حتّى كارگزاران آنها دلهاى خويش را خود در اختيار دارند و آن را به طاغوتى كه إله آنان است نمىسپارند . كارگزار كسرى به فرستادهء خود گفت : « به سرزمين آن مرد برو ، با او گفتگو كن و خبر او را براى من بياور » . اين گفته نشان مىدهد كه او به فرمان كسرى پاسخ
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 236 | حسين صابري / محمد أبو زهرة