اطرافيان او آن را نمىپذيرفتند و بدين ترتيب او بر سر دو راهى اسلام آوردن و حفظ سلطنت خويش قرار گرفت و سلطنت را برگزيد و بدين سان به جاى هدايت گمراهى را خريدار شد و به تجارتى خسارتبار - در پيشگاه خداوند - دست زد .
اينك مناسب است به ماجراهاى قبل و بعد از آمدن نامه رسول خدا ( ص ) نظرى بيفكنيم .
« ابن ناطور مىگويد هرقل زمانى كه از ايلياء يعنى همان جايى كه در آن با ابو سفيان و همراهان او ملاقات كرده بود بر مىگشت يك روز صبح او را آشفته حال ديدند و برخى از كشيشان دربار از او پرسيدند : « از هيأت تو به شگفت آمدهايم » . هرقل كه مردى كف بين و منجم بود در پاسخ اين سخن گفت : « من چون به ستارگان نگريستم چنين ديدم كه پادشاه مردمى كه ختنه مىكنند ظهور كرده است » چون وى از اين اطّلاع يافت كه مسلمانان نيز علاوه بر يهوديان ختنه مىكنند گفت : « اين پادشاه اين امّت يعنى مسلمانان است كه ظهور كرده است » .
وى پس از آن به دوست خود در روميّه كه از رتبهء علمى همانند او برخوردار بود در اين باره نامه نوشت و آنگاه ايلياء را به مقصد حمص ترك كرد ، امّا هنوز به حمص نرسيده بود كه نامهء دوستش در اين مورد به او رسيد و نظر وى را در اين خصوص كه پيامبر اسلام ( ص ) ظهور كرده است تأييد كرد » « 8 » .
بدين ترتيب مشاهده مىكنيم كه هرقل نشانههايى مبنى بر اين كه پيامبرى مبعوث شده است در دست داشت ، هر چند اين نشانهها براى وى حكايت از آن داشت كه پيامبر مبعوث شده يك پادشاه است با آن كه خداوند به رسول خود مقامى والاتر از آن داده و او را نبوّت داده بود ، يعنى همان چيزى كه سعادت دنيا و آخرت را در خود داراست .
اين اطّلاعات كه هرقل از آن برخوردار بود - خواه او را به نتيجهء كامل رسانده يا نرسانده باشد - امّا دست كم در دل او تأثير گذاشته و او را براى قبول حق آماده كرده و همين ملاقات - هر چند نيز گمان آور - آمادگى و زمينهء لازم براى پذيرش
هامش
( 8 ) - همان . ص 265 و 266 . - م .