آورد و اين امر ما را شگفت زده كرد و من گفتم : « اين مرد طلسم شده است » . پس در كنارى توقّف كرديم و او راه خود را از مسير اسبان ما به سمت راست كج كرد و رد شد .
پس از آن كه در حديبيّه قريش با او مصالحه كردند و تنها با باز گرداندن وى به مدينه سدّ راه او شدند و با او به جنگ نپرداختند ، با خود گفتم ديگر چه چيزى باقى مانده است ؟ به كجا بايد بروم ؟ آيا نزد نجاشى بروم در حالى كه او از محمّد ( ص ) پيروى كرده و اصحاب وى نزد او در امنيّت و آسايش به سر مىبرند ؟
آيا نزد هرقل بروم و دست از دين خود بردارم و به آيين يهودى يا مسيحى در آيم ؟
آيا در سرزمين غير اعراب سكونت گزينم ؟ و آيا در سرزمين خود و در خانهء خود در كنار كسانى كه ماندهاند بمانم ؟
در همين افكار و انديشهها بودم كه رسول خدا ( ص ) پس از عمرة القضاء به مكّه رفت . من در اين زمان از شهر بيرون رفتم و شاهد ورود او نبودم . در اين ميان برادرم كه با رسول خدا ( ص ) به مكّه رفته بود به جستجوى من پرداخته ، مرا نيافته بود . او به همين سبب نامهاى برايم نوشت كه در آن چنين آمده بود : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . امّا بعد ، من شگفتتر از اين كه انديشه تو از اسلام دور مانده است نديدهام عقلت كجاست عقلت كجاست ؟ ! آيا كسى مىتواند از حقيقتى چون اسلام ناآگاه باشد ؟ رسول خدا ( ص ) دربارهء تو از من پرسيد و فرمود : « خالد كجاست ؟ » و من نيز گفتم : « خداوند او را خواهد آورد » و آن حضرت فرمود : « كسى همانند او از اسلام ناآگاه است ؟ اگر او تلاش و دلاورى خود را در كنار مسلمانان قرار داده بود برايش بهتر بود و ما او را بر ديگران مقدّم مىداشتيم » .
پس اى برادر آنچه از موقعيّتهاى مناسب را كه از دست دادهاى درياب » .
در پى وصول اين نامه شوق بيشترى براى خروج در من به وجود آمد و رغبت و علاقهام به اسلام افزون شد و بخصوص پرسش رسول خدا ( ص ) دربارهء من مرا خشنود و شادمان ساخت . در اين ميان چنين خواب ديدم كه در سرزمينى خشك و بىحاصل هستم و به سرزمينى وسيع و سرسبز وارد شدهام . بعد از آن زمانى كه به مدينه رسيدم و اين خواب را بر ابو بكر بازگو كردم گفت : « آن نشان
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: حسين صابري
ص١٩٣