تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
به هنگام سحر خود را به بيرون مكّه كشانديم و هنوز سپيده ندميده بود كه در يأجج به يكديگر پيوستيم و از آنجا با هم به راه خود ادامه داديم تا به هده رسيديم و در آنجا با عمرو بن عاص روبرو شديم . او به ما خوشامد گفت و ما نيز به او پاسخ داديم و آنگاه او پرسيد : « به كجا مىرويد ؟ » ما نيز در مقابل از او پرسيديم : « به چه دليل از شهر بيرون آمده‌اى ؟ » و او هم همين سؤال را از ما پرسيد كه « به چه دليل از شهر بيرون آمده‌ايد ؟ » به او گفتيم : « براى درآمدن به اسلام و پيروى از محمّد ( ص ) » و او نيز پاسخ داد : « همين هدف مرا نيز به اينجا آورده است » . سپس همه با هم به راه خود به مقصد مدينه ادامه داديم و به مدينه رسيديم و شتران خود را در بيابان پشت شهر متوقّف كرديم . در اين ميان خبر آمدن ما به رسول خدا ( ص ) داده شد و او از آمدن ما شادمان گشت . آنگاه بهترين لباسهاى خود را پوشيدم و آهنگ رسول خدا ( ص ) كردم . در راه برادرم با من برخورد كرد و گفت : « بشتاب كه رسول خدا ( ص ) از آمدنت اطّلاع يافته و از آن شادمان شده و اينك در انتظار شماست » . آهنگ خود را به سوى رسول خدا ( ص ) تندتر كرديم و سرانجام به ملاقات او نايل شديم . چون در مقابل آن حضرت قرار گرفتم تبسّمى بر لب گرفت و همچنان آن تبسّم بود تا در كنار او ايستادم . پس به عنوان پيامبر ( ص ) بر او سلام كردم و او نيز با رويى گشاده به من پاسخ داد و آنگاه گفتم : « من گواهى مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست و تو رسول خدايى » پس فرمود : « پيش آى » . آنگاه ادامه داد كه : « سپاس خداوندى را كه تو را هدايت كرد ، من تو را صاحب عقل و درايتى مىديدم كه اميد داشتم تو را جز به خير و سعادت رهسپار نشود » . من در پاسخ گفتم : « اى رسول خدا ( ص ) من مواضعى عليه تو و در دشمنى با حق داشته‌ام كه خود از آن آگاهم و تو نيز شاهد آن بوده‌اى ، اينك از خداوند بخواه آن گناهانم را بيامرزد » . آن حضرت فرمود : « اسلام آنچه را پيش از آن بوده از بين مىبرد » . گفتم : « با اين وجود هم برايم دعا كنيد » . رسول خدا ( ص ) نيز فرمود : « پروردگارا گناه آنچه خالد بن وليد در بستن راه خدا مرتكب آن شده است را ببخشاى » « 7 » .
هامش
( 7 ) البداية و النهاية ، ج 4 ، ص 240 - 238 . - م .