غمان : جمع غم . و هر چند الف و نون علامت جمع عاقل است - در فارسى - و غم ذى شعور نيست ، ولى پُر غم ، وصف آدم است . و مراد به غم ، غمِ عشق است كه قائلى گفت :
الهى سينه اى درد آشنا ده
غم از هر دل كه بستانى به ما ده
دلى خواهم تجلَّى را سزاوار
نه چون موسى كه نارد تاب ديدار
( ( 140 ) ) بر زمين و چرخ عرضه كرد كس * خوبى و عقل و عبارات و هوس
ن 1049 16 - ك 354 6
عبارات : چون چرخ از عبارت و نطق ظاهر غنى است ، چنان كه تو به همت و به قدرت و امر كن بىحاجت به امر و نهى لفظى كار بگذرانى .
هوس : چه شهوت و غضب در چرخ نيست ، پس كجا اين يا عبارات جلوه كردنى است .
( ( 141 ) ) جلوه كردى هيچ تو بر آسمان * خوبى روى و اصابت در گمان
ن 1049 17 - ك 354 6
خوبى روى : چه افضل اشكال ، شكل كروى است كه به آن و بسايط اربعه دادهاند و اشكال ديگر و لون نَه دارد و نَه پيش آن جلوه دارد . بلى صور مثاليهء اشيا در نفس منطبعهء آن به نحو مظهريت هست .
اصابت در گمان : به گاف فارسى . يعنى حدس . و اين براى آن تعريف ندارد . چه شك و گمان ندارد .
و مىشود - اگر چه دور است - كه به كافِ عربى باشد . و اصابت در كمان دارى باشد . چه ، مستكفى است به ذات و باطن ذاتش در استكمال ، و حاجت به آلات متّصلهء متعدّده ندارد - چه جاى منفصله . و قوس قزح معلوم است كه در آسمان نيست ، و در كرهء بخار است .
( ( 149 ) ) چون سر و ماهيت جان مخبر است * هر كه او آگاه تر با جانتر است
ن 1050 3 - ك 354 10
چون سِرّ : لطيفهء سرّيه .
ماهيت : ما به هو هو .
خود جهان جان سراسر آگهى است
هر كه بىجان است از دانش تهى است
ن ندارد - ك 354 12
سراسر آگهى است : پس هر كه بىآگاهى است ، از آغاز و انجامش بىجان است . و قولش :
( ( 151 ) ) چون خبرها هست بيرون زين نهاد * باشد اين جانها در آن ميدان جماد
ن 1050 5 - ك 354 12