( ( 3421 ) ) نار بودى نور گشتى اى عزيز * غوره بودى گشتى انگور و مويز
ن 795 14 - ك 271 1
نار بودى : تمثيل ترقّيات نفس انسانيه است ، كه در اوّل مثل چراغ است ، به تدريج شعاع نجم ، و بعد نجم مىشود و قمر مىشود ، تا آفتاب عالمتاب مىشود .
( ( 3423 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين بگير * شهد خويش اندر فكن در حوض شير
ن 795 16 - ك 271 2
شهد خويش : شهد عسل . و مراد مثنوى معنوى است . و مراد به حوض شير ، علم و معرفت است . چنان كه شير در رؤيا تعبير به علم مىشود .
( ( 3424 ) ) تا رهد آن شير از تغيير طعم * يابد از بحر مزه تكثير طعم
ن 795 17 - ك 271 3
بحر مزه : در بعض نسخ « بهر » است ، غلط است . يعنى بايد علم از بحر فيض حق به سبب افكندن اين شهد به حوض علم ، طعم اشهى و احلى و متصل گردد به بحر الست يعنى بعلم العليم الحكيم .
( ( 3430 ) ) آب نيل است اين حديث جان فزا * يا ربش در چشم قبطى خون نما
ن 796 1 - ك 271 6
اين حديث جان فزا : يعنى مثنوى معنوى .
( ( 3444 ) ) ساعتى بنشست تا خشمش برفت * بعد از آن گفتش كه اى صمصام زفت
ن 796 18 - ك 271 16
صمصام : شمشير برّان .
( ( 3450 ) ) كى طفيل من شوى در اغتراف * چون تو را كفرى است همچون كوه قاف
ن 797 3 - ك 271 19
اغتراف : به غين معجمه به كف آب بر گرفتن از حوض و غير آن .
( ( 3455 ) ) آل موسى شو كه حيلت سود نيست * حيله ات باد تُهى پيمودنى است
ن 797 8 - ك 271 22
باد تُهى پيمودنى است : يعنى حيله ات مانند هواى خالص به قبضه گرفتن است و به دست نتوان گرفت .
( ( 3459 ) ) تا تو پندارى كه حرف مثنوى * چون بخوانى رايگانش بشنوى
ن 797 12 - ك 271 24