خور جماد است : يعنى جسم خورشيد مفصول و فقط به منزلهء جماد است . مشرقش صورى است . و حق كه جان عقل كلى است - كه او جان جان آدمى است - مشرقى كه ازو بر مادونِ اشراقِ او بتابد و نسيم رحمتش بوزد فؤاد و قلب منوّر انسان كامل و اين بنا بر اين است كه بود .
شرقش فئود : و در بعض نسخ « شرق فئواد » است . يعنى حق ، نور فؤاد است . چه حق نور النور است .
و قولش كه « شرق خورشيدى . . . » تا چند بيت بعد ، نسخهء اوّل را مؤيد است و همان صحيح است .
( ( 3058 ) ) شرق خورشيدى كه شد باطن فروز * قشر و عكس آن بود خورشيد روز
ن 777 7 - ك 265 2
قشر و عكس آن بود : يعنى خورشيد قشر و عكس فؤاد است .
( ( 3059 ) ) ز انكه چون مرده بود تن بىلهب * پيش او نه روز بنمايد نه شب
ن 777 8 - ك 265 3
ز انكه : يعنى به علَّت آن كه اگر تن بىلهب و شعلهء روح باشد ، شبى و روزى و خورشيدى و غيره در عالم جمادى - بل نباتى - تو نيست .
( ( 3060 ) ) ور نباشد آن چو اين باشد تمام * بىشب و بىروز دارد انتظام
ن 777 9 - ك 265 3
ور نباشد آن : تن ، ولى اين فؤاد باشد - به نحو تماميّت - پس بدون شب و روز و خورشيد و مه اين عالم ملك به آسمان و زمين و غيرهما كه در ملكوت فؤاد است ، انتظام است و به ذات و باطن ذاتش استكفاست .
آسمانهاست در ولايت جان
كار فرماى آسمان جهان
( ( 3061 ) ) همچنان كه چشم مىبيند به خواب * بىمه و خورشيد ماه و آفتاب
ن 777 10 - ك 265 4 بىمه و خورشيد : كه از عالم مُلكند . چه نفس ازين عالم رفته در وقت خواب . و اين حواس كه به اينها جزئيّات اين عالم ادراك مىشوند ، از كار افتادهاند . كه حق تعبير از نوم به وفات فرموده در آيهء شريفهء * ( الله يَتَوَفَّى اَلأَنْفُسَ . 39 : 42 ( 1 ) ماه و آفتاب : از خود دارد ، كه معقول از ماه و آفتاب كه برترند ازين ماه و آفتاب ، كه آنها مجرّدند و وجود شامل و وحدت حقّهء ظليّه دارند و جهت و زمان و مكان و وضع ندارند .
هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء زمر آيهء 42 . .