( ( 2946 ) ) تو درين مستعملى نه عاملى * ز انكه محمول منى نى حاملى
ن 771 19 - ك 263 9
تو درين : كار شفاعت .
مستعملى : به كار واداشته شده و كالميت بين يدى الغسّال بودى .
نه عاملى : نه عامل مستقل .
( ( 2948 ) ) لا شدى پهلوى الَّا خانه گير * اين عجب كه هم اسيرى هم اسير
ن 771 21 - ك 263 10
لا شدى : چون فنا شدى ، بقا يافتى .
( ( 2950 ) ) و آن نديم رسته از زخم و بلا * زين شفيع آزرد و برگشت از ولا
ن 772 1 - ك 263 11
زين شفيع آزرد و برگشت از ولا : از دوستى . و در بعض نسخ « زين شفيع آور بگرديد از ولا » شفيع آور فرموده ، و حال آن كه خود شفيع بوده ، از باب تجريد . مثل لى فلان صديق حميم .
( ( 2959 ) ) گفت بهر شاه مبذول است جان * او چرا آيد شفيع اندر ميان
ن 772 10 - ك 263 16
مبذول : عطا شده بر سبيل نثار .
( ( 2963 ) ) گر ببرّد او به قهر خود سَرَم * شاه بخشد شصت جان ديگرم
ن 772 14 - ك 263 18
شصت جان : چون آدمى را هفت مرتبه است ، كه هفت لطيفه ، و هفت بطن آيت كبرى و غير اينها گويند . پس چون مرتبهء طبع را بگيرند كه ظل ذى ثلث شعب است ، شش مرتبهء ديگر باقى است به نحو اشرف . و چون در هر مرتبه مدارك ظاهره و باطنه - كه دَهاند - به نحو اتمّ هست ، شصت مىشود . يا قبضات تسعه از نُه فلك ، و يك قبضه از عناصر - كه جاى ديگر گفتهايم - در هر مرتبه مخمّر است .
( ( 2964 ) ) كار من سر بخشى و بىخويشى است * كار شاهنشاه من سر بخشى است
ن 772 15 - ك 263 18
سر بخشى : صحيح نسخهء « سربازى » است .
( ( 2966 ) ) شب كه شاه از قهر در قبرش كشيد * ننگ دارد از هزاران روز عيد
ن 772 17 - ك 263 19
در قبرش : به باء موحده ، غلاف و گور . و در بعض نسخ به ياء مثناة تحت . و همه مناسبت دارد .