يك كس بيش نيست : چه مادهء نفسيه شان مصور است به يك صورت . چه صورت معنويه همه علم توحيد است و همه متخلق به اخلاق واحد احدند و يك دل و يك رو و يك جان و يك جاناناند . يك سراج است و مسارج متعدد .
( ( 36 ) ) آكل و مأكول را حلق است و ناى * غالب و مغلوب را عقلست و راى
ن 385 18 - ك 138 18 عقل است و راى : يعنى آكل ، به حلقوم و ناى و به هضم و تصفيهء مهضوم از قشور و فضول ، متحد مىسازد مأكول را به خود . و اتحاد حقيقى هم نمىشود . و عاقل به عقل و رأى و نزع معقول كلَّى را از ماده و عوارض غريبه و اخذ صرف و لبّ معقول را به حسب وجود ، متحد مىسازد به خود . و اتّحاد حقيقى است . و به وجهى فانى مىشود وجود معقول در وجود عاقل . و اين فنا مراد مولوى است از غالب و مغلوب . و همچنين هر جوهر مادى و مجرّدِ مقهورى را ، عقل و رأى فانى مىكند در قاهر . « وَهُوَ اَلْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِه » 6 : 18 ( 1 ) .
( ( 39 ) ) مر يقين را چون عصا حق حلق داد * تا بخورد آن هر خيالاتى كه زاد
ن 385 21 - ك 138 20
مر يقين را : صورت را به معنى ، و رقيقه را به حقيقت احقاق مىكند . چنان كه اگر از طريق لِمّ به لسان حكمت الهى بپويى ، و سير من الحق الى الخلق به لسان متألهة نمايى مطلب بر تو روشنتر شود ، كه وجود او همهء وجودات امكانيه را مضمحل كند و گم كند دفعة واحدة سرمدية .
و چون تو وجود محيط قهّار او را متذكر شوى ، در آن مرتبه هيچ وجود نبينى و خود را گم كنى و گويى كه : آن جا كه تويى چو من نباشد .
شمس عالم ظاهر چو طالع شود دفعة واحدة ، در محاذات او هيچ ظلمت نماند . پس نور حقيقت چگونه باشد كه وجود در هر كه و هر چه هست نور او وجه اوست . آغازِ همه او ، و انجامِ همه به اوست . اوست بود و ديگران نمودِ بود .
( ( 42 ) ) حلق جان از فكر تن خالى شود * آن گهان روزيش اجلالى شود
ن 386 2 - ك 138 22
فكر تن : يعنى فكر به تقريب جلب منافع تن و دفع تعب تحصيل معرفت و طاعت .
( ( 46 ) ) دايه اى كو طفل شير آموز را * تا به نعمت خوش كند بد فوز را
ن 386 6 - ك 138 24
هامش
( 1 ) قرآن كريم سورهء انعام آيه 18 . .